-
سفر...
چهارشنبه 12 خرداد 1395 00:31
نمیدونم پنج شنبه کار دندونم تموم میشه یا نه! همون روز بعد از ظهر قرار بر سفری چند روزه داریم و دوست ندارم با دندون پانسمان شده لذت سفر رو از دست بدم... امشب خونه مامانم جمع بودیم تا تکلیف کارای لازم مشخص شه. امیدوارم همه چی به خوبی بگذره. بعدشم که احتمالا دوباره کار ترجمه رو شروع کنم تا الان که به خاطر دندونم کلا...
-
دندون خر
دوشنبه 10 خرداد 1395 17:51
تو همین لحظه دلم میخواد بمیرم... واقعا راسته میگم مار از پونه بدش میاد در خونه ش سبز میشه! من شدم مار دندون پزشکی شده پونه... از همه دندون پزشکای دنیا بدم میاد... امروز رفتم که راحت شم از این درد مزمن! برای اولین بار روی اون صندلی آشغال دراز کشیدم به امید اینکه آخرین بار باشه ... ولی الان خیلی عصبی ام! چرا زودتر...
-
من آدمم
جمعه 7 خرداد 1395 12:24
از دیشب تا حالا دارم سعی میکنم خودمو قانع کنم که این چیزا طبیعیه! اما نمیتونم من یک جنس مونثم... اما قبل از اون یه آدمم و حق انتخاب دارم... خودم انقدر میفهمم که چی درسته چی غلط و انقدر بزرگ شدم که بتونم خودم انتخاب کنم که چی بپوشم... کجا برم... چه شکلی باشم ... اما نه من یک جنس مونثم و حق انتخاب ندارم چون تا مجردم...
-
دندون درد
جمعه 7 خرداد 1395 00:48
دارم از دندون درد می میرم ... تا حالا انقدر شدید نشده بود . نمیدونم چرا دلم نمیخواد برو دندون پزشکی شایدم میدونم نمیخوام قبول کنم، من میترسم نمیدونم دقیقا از چی و چرا!فقط یه حس بد دارم و دوست ندارم پام به اونجا وا شه. الان ژلوفن انداختم... آب و نمک و آبغوره قرقره کردم ... مترونیدازول انداختم... و میخک رو دندون گذاشتم!...
-
یه شب معمولی
چهارشنبه 5 خرداد 1395 21:17
شب تولد علی که امشب باشه کیک درست کردم! امروز صبح علی زنگید که بعدازظهر بریم مسافرت تا پس فردا...همون موقع هم برام ترجمه فرستادن ... گیج بودم از یه طرفی گفته بود تولدش شام بدیم...نمیدونستم چی بگم قرار شد بزنگه به خواهرش ببینه میان یا نه... خلاصه که من ترجمه رو قبول کردم و خواهرشم که نیومد و تا الان که علی رفته سالن و...
-
خردادی من
سهشنبه 4 خرداد 1395 23:29
امروز کادوی تولد علی رسید! دو روز زودتر از روز تولدش قبلا گفته بودم یه فکرایی واسه تولدش دارم... تصمیم گرفته بودم یه ماشین اصلاح سروصورت براش بگیرم اما فکر کردم اگه خودش انتخاب کنه خیلی بهتره، این شد که تقریبا یه هفته پیش بهش گفتم بعد از کلی تعارف و نه بابا و این کارا چیه رفت سایت دیجی کالا و گشت دنبال کیس مورد نظر!...
-
من و ترجمه مزخرررررف
سهشنبه 4 خرداد 1395 00:24
یعنی حالم داره از خودم و ترجمه و برنامه مزخرف ورد و فرمول نویسی بهم میخوره!! دلم میخواد این سیستمو بکوبم به دیوار.. دلم میخواد دستم برسه به سازنده برنامه به درد نخور ورد تا خفه ش کنم!!! همش هنگ همش رو اعصاب بودن نمیزاره این ترجمه حال به هم زنو تموم کنم....آخه حقوقو چه به فرمول کدوم احمقی همچین مقاله مسخره ای نوشته که...
-
فرشتگان نجات
دوشنبه 3 خرداد 1395 10:53
دیشب رفتیم که خونه مامانم... قرار نبود بریم اما چون چند روزی بود داداشم یه صفحه فارسی به انگلیسی داده بود بهم براش ویرایش کنم و برای فردا صبح لازم داشت مجبور شدیم بریم! که خودش نبود!!! اونجا دیدیم که برادر بزرگتر حالش خوب نیست... بدجور سرما خورده بود و با تب و لرز زیر پتو خوابیده بود! وقتی حالشو اونجور دیدیم گفتیم...
-
من و سفر و خستگی
جمعه 31 اردیبهشت 1395 21:42
خسته تر از اونم که بشه تصور کرد! بعد از دو روز سفر تقریبا فشرده و کوه نوردی و بدو بدو با این عضله های نا آماده انتظار بیشتری از خودم ندارم! ولی فعلا نمیتونم به خودم نوید یه خواب خستگی در کن بدم چون ترجمه دارم و باید تا فردا ظهر تحویل بدم !!! الانم تو آشپزخونه مشغول سرخ کردن سیب زمینی ام برای شام! ولی از همه این...
-
من و ترجمه هام
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 00:53
با دل گندگی تمام از ساعت هفت غروب تا حالا بیرون بودم!!!! سه صفحه و نیم از کارم مونده و فردا راهی سفریم! امروز از صبح فقط کارم ترجمه بود... ظهر بود مسئولمون زنگید که یه صفحه کاره تا نیم ساعت دیگه!!! ترجمه ایدم و براش فرستادم ساعت هفت بود که علی از مدرسه اومد و رفتیم خونه دایی ش که از کربلا اومده بود! از اونجام خونه...
-
دردم! اگر یکی بودی چه بودی!
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 00:19
تازه از خونه مامانم برگشتم... دندون درد بدی دارم امشب شدیدشده زیر کولر مامانی اینا نشستم ناجور دامن و گرفته! یکم برای خوابیدن نگرانم نمیخوام دوباره مثل دیشب شم...خیلی حس بدی بود... یاد اختلالات خوابی که قبلا داشتم افتادم ... اون موقع فقط نصفه شب تو خواب بلند میشدم فکر میکردم دورو برم پر از نامحرمه و باید حجاب بگیرم و...
-
حس وحشتناک مرگ!
سهشنبه 28 اردیبهشت 1395 10:33
نمیدونم چطوری توضیح بدم! حس خیلی خیلی خیلی ترسناکیه....اینکه یه دفه از خواب بپری و حس کنی داری میمیری و تا حد مرگ بترسی! دیشب برای بار دوم بود که اتفاق افتاد بار اول حدود یه ماه پیش بود شایدم بیشتر، یه دفه پاشدم نشستم و حس کردم یه چیز خیلی بزرگتر از گلوم داره به زور از گلوم پایین میره حس خفگی نداشتم اما یه حس وحشتناکی...
-
ساده مثل زندگی
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 10:04
خوشبختانه مادر و شب نگه نداشتن که نیاز به همراه داشته باشه!!! ساعت تقریبا شیش از اتاق عمل اومد بیرون و تقریبا ساعت هفت و نیم خونه بودن! بنده خدا صورتش باد کرده بود و از بینی ش خون میومد! دو تا عروس گیج به ذهنمون نرسید که براش سوپ درست کنیم قبل از اینکه مرخص بشه... تازه از صبحم ناشتا بود! من که بلد نیستم ولی جاری بلند...
-
من و ترجمه هام تو این اوضاع 2
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 13:30
دو تا کار دستمه که باید تا پنج شنبه تحویل بدم... و مادر شوهر داره میره بیمارستان تا چشم شو عمل کنه! نمیدونم کی قراره باهاش بره اما برای من بهتره که شب برم پیشش، برای خودشونم بهتره چون همه دخترا بچه دارن و تنها کسی که حتی تو عروسا میتونه شب بیمارستان بمونه منم! اما دقیقا نمیدونم چی کار قراره بکنن منم استرس ترجمه...
-
من و حرفای نگفتنی
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 00:28
انقدر که حرف واسه نگفتن زیاده حرف واسه گفتن زیاد نیست! برای همینه که چند ثانیه دستم رو کیبورد میمونه تا چیزی واسه نوشتن پیدا کنم! چیزی که بشه گفت اما ندارم... تا دلتون بخواد حرف دارم واسه نگفتن! حرفایی که گاهی خودمم واسشون مخاطب خوبی نیستم... گاهی دلت میخواد همه حرفایی که نمیتونی بزنی رو یه جا جمع کنی تا خودتو بهتر...
-
یوهویی
شنبه 25 اردیبهشت 1395 00:48
اومدم ببینم سیستم خاموشه یا نه...دیدم روشنه گفتم بیام یه چند کلمه بنویسم! امروز صبح مهمونای بی دردسر ما رفتن... یه زوج خوب و ساده که به عنوان یه میزبان بدم نمیومد بیشتر بمونن! قرار بود اگه نرن باهم بزنیم به دل طبیعت اما وقتی رفتن خودمون بعد از ناهار راه افتادیم به گردش، علی زنگید به خواهرش که باهم بریم که معلوم شد...
-
...
جمعه 24 اردیبهشت 1395 20:09
پرسپولیس قهرمان نشد...!
-
مهمون
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 18:45
ساعت یک گذشته بود که مهمونمون رسیدن. یه خانوم و آقای بی بی فیس که حس میکنم از جفتشون بزرگترم! ناهار و که خوردیم، بعد از کمی استراحت رفتیم حرم و جمکران... الانم که نشستم کنار خانوم مهمان، هرچند جفتمون سرمون تو گوشیه!!! تو این دو روز که وقت داشتم کلی رو خودم کار کردم که میزبان خوبی باشم دارم تلاشم و میکنم اما از قدیم...
-
خانوم خونه!
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 23:02
امروز صبح کار ترجمه رو تموم کردم و فرستادم...به مسئولمون پیام دادم کار ارسال شد ولی جواب نداد!!! فک کنم سر کنسل کردن کار قبلی به خاطر مهمون ناخوانده شاکیه  بعدشم که شروع کردم به نظافت آشپزخونه!!!! یه سری خریدم داشتیم که بعد از ظهر انجام دادیم ... الانم که تازه تمیز کردن سالن و تراس و اتاق خواب تموم شده... تقریبا کاری...
-
آیا کسی هست مرا یاری کند!!!!
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 01:51
ساعت داره به دو نزدیک میشه! با دندون درد اعصاب خورد کنی نشستم پای سیستم! با وجود اینکه به هیچ عنوان حس ترجمه ندارم اما چون باید فردا یه دستی هم به خونه بکشم مجبورم زودتر این کارو تموم کنم... انگار سفر کردن به ما نیومده... این از سفر دهات که به خاطر اومدن دوست علی کنسل شد اونم از سفر شیراز هفته بعد که به خاطر عمل چشم...
-
من ومهمون نوازی!!!
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 14:57
خودم بهتر از هر کسی میدونم که آدم مهمون نوازی نیستم ... بهتر بگم حوصله آدمای جدیدو ندارم!!! برای همینه که وقتی علی میگه رفیقم و خانومش پنج شنبه میان اینجا اصلا خوشحال نمیشم... نمیدونم چطور آدمایی هستند و فکر اینکه باید حداقل یکی دو روز در خدمت شون باشم و سعی کنم میزبان خوبی باشم عصبیم میکنه! در مورد ایوانم چون مجرد...
-
من و ترجمه هام
سهشنبه 21 اردیبهشت 1395 00:51
ساعت از نیمه شب گذشته... سکوتی خواب آور تو خونه حکم فرماست تا دیشب خیلی بیکار بودم تا حدی که کتابی که از نمایشگاه خریدمو شروع کردم- پر- اما امروز سه تا کار برام فرستادن که باید تا یکشنبه هفته بعد تحویل بدم!!! از طرفی احتمالا آخر هفته بریم دهات یه سر به بابا بزنیم...شاید همین فشردگی برنامه باعث شده هنوز لپ تاپ رو پام...
-
نمایشگاه کتاب
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 01:02
امروز وقتی از خواب بیدار شدم علی رفته بود! ساعت نه و نیم بیدار شدم یه چرخی تو خونه زدم و دیدم ترجمه هم که ندارم دوباره گرفتم خوابیدم!!! با صدای گوشیم از جام بلند شدم، علی بود! گفت امروز بریم نمایشگاه کتاب؟! یادم نیست دقیقا چی جواب دادم که علی گفت اگه تو پایه باشی به صدیقه اینا (یعنی خواهراش) میگم... گفتم باشه بریم!...
-
بیست و هشت ساله شدم!
جمعه 17 اردیبهشت 1395 23:13
بیست و هشت سال پیش تو همچین روزی ساعت حدود پنج بعدازظهر یا شاید دیرتر به دنیا اومدم! دقیقا تو روزی که بابام ماشین خریده بود و هنوزم وقتی حرف از روز تولد بچه هاش میشه میگه که نرگس قدمش خوب بود ما ماشین دار شدیم! از وقتی واردسن بیست و یک سالگی شدم دیگه از روز تولدم لذت نبردم! و یادمه قدیم ترها وقتی با کسی نزدیک روز تولد...
-
من و شام روز معلم
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 15:58
دیشب از طرف مدیر مدرسه علی اینابه مناسبت روز معلم شام دعوت بودیم مدرسه شون!!! من که تاحالا وارد این جو ها نشده بودم مسلما به خودم رسیدم و اونجا هم وقتی خواستن زنونه مردونه ش کنن مقاومت کردم نه اینکه حال بقیه رو بگیرم فقط گفتم اینجا رو دیگه زنونه مردونه نکنید بنده خدا مدیرشون دیگه هیچی نگفت!!! فک میکردم سخنرانی ای چه...
-
من و کیک پزی
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 20:38
امروز بعد از قرنها کیک پختم!!! اومدم خلاقیت بخرج بدم تو مایع ش شیره خرما ریختم و تیکه های خرما رو انداختم توش! البته اینو از تی وی یاد گرفته بودم اما اون طرز درست کردن کیکش فرق میکرد من گفتم بزار بجای پودر کاکائو از یه چیز طبیعی استفاده کنم...خلاصه که گفتم پناه برخدا هر چی شد بشه! ریختم تو این قالبای ژله ای ....اول...
-
به نام پدر
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 15:21
از دیشب میخوام درباره بابام بنویسم...کسی که از بچگی جز ترس چیزی منو به اون وصل نمیکرد...مردی که میگن جوونیاش خیلی بداخلاق بوده و برای همه عجیبه چی شد که مامانم حاضر شد زن اون بشه! اینکه ماجرای ازدواج پدر و مادر من چه جوری بود باید بگم هیچ چیز عاشقانه ای این بین نبوده که هیچ، یه اجبار خودنخواسته هم از طرف مامانم وجود...
-
ماهی نیمه جون!
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 22:06
دیدن ماهی مرده خیلی بده ولی دیدن لحظه های آخر زندگی ماهی خیلی بدتره... و من هر دو رو تجربه کردم!!!.... چقدربده ببینی ماهی بیچاره داره میمیره اما هیچ کاری از دستت برنیاد! هرچی علی سعی کرد با پایین آوردن دمای آکواریوم حالشو بهتر کنه فایده نداشت! الان که داشتم به آکواریوم نگاه میکردم یاد اون روز افتادم و چقدر دلم شکست!...
-
هستم
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 20:21
تنهام! علی از مدرسه اومد رفت دنبال ماشین و من دستمو گذاشتم زیر چونه ام دارم سعی میکنم حرفی از مغزم بکشم بیرون.... بالاخره ترجمه لعنتی رو تحویل دادم... چقدر اذیتم کرد از همکارم خواسته بودم پنج صفحه آخر کارو کمکم کنه البته با هماهنگی مسئولمون ...از نظر فکری کم شدن تعداد صفحات تو روحیه ام خیلی تاثیر داشت ولی مجبور شدم سه...
-
زندگی خراب کن های لعنتی
شنبه 11 اردیبهشت 1395 13:56
امروز یکی از سخت ترین روزایی که تا حالا داشتم!!! عصبی و خسته ام...نمیدونم چرا تموم نمیشه این حالت! دلم میخواد همه این روزا خواب باشه!فکرم بدجور مشغوله. دیشب مثلا بعد از اون ناراحتی های الکی! گفتم میریم خونه مامانم شام روحیه مون عوض میشه ولی اوضاع کاملا برعکس شد رفتم دیدم خواهر کوچیکه خودشو تو اتاق حبس کرده ... همه هم...