-
من و ترجمه هام ...
جمعه 16 بهمن 1394 17:34
بالاخره پاگشا تموم شد و من خسته و داغون ساعت دو ونیم ، سه خوابیدم... اما انگار تا ده و نیم خوابیدن کفایت نمیکرد چون دوباره ساعت دو خوابیدم... هنوزم کسلم...امروز تقریبا هیچ کاری نکردم...فقط بودم دیشب وسطای مهمونی منصوره زنگ میزد من یکی دوبار جواب ندادم اما دست بردار نبود...برداشتم میگم چیه ول کن نیستی!!!...اون عصبانی...
-
غار تنهایی
پنجشنبه 15 بهمن 1394 13:27
مرد است دیگر... گاهی دلش میخواهد برود در غار تنهایی خودش!!! زن است دیگر... گاهی دلش میخواهد بزند این غار تنهایی را درب و داغون کند!!! چه معنی داره مرد دقیقا تو روزی که زن داره داداششو پاگشا میکنه بره تو غار تنهاییش؟!!!!
-
من شک کردم...
چهارشنبه 14 بهمن 1394 12:27
من با اون قسمت از زندگی کنار اومدم که به قول خیلیا انتخاب اینکه تو چه خانواده ای به دنیا بیایم در اختیار ما نیست... من میگم خدا خودش گفته میخوام خلیفه ای رو زمین قرار بدم گفته میخوام! نگفته از این موجود پرسیدم میخوای خلیفه باشی یا نه...خودش خواسته خودشم خلق کرده و حالا با اون ...همین الان یه چیزی به ذهنم رسید! خدا آدم...
-
یه روزایی مثل امروز
چهارشنبه 14 بهمن 1394 11:57
ظهر روز چهارشنبه ست و من حوصله هیچ کاری ندارم...باید خونه رو واسه شام فردا شب تمیز کنم...همه جای خونه التماس دعا دارن از من...اما من حوصله کار کردن ندارم یه روزایی هر کاری کنی حس هیچی نیست...فقط دلت میخواد واسه خودت باشی...یه روزایی مثل امروز دلم میخواد یه جای مستقل تو جای دور داشتم ...چشمامو میبستم میرفتم...
-
همچنان جاری ...!!!
سهشنبه 13 بهمن 1394 13:18
امروز برداشتن مارو بردن جاری رو ترخیص کنیم!!!آخه کی دیده جاری بره واسه ترخیص جاری بدو بدو کنه!!!...جاری فقط باید نخواهد سر به تن جاری اش باشد!!! ولی جدا فکر نمیکردم از من بخوان البته باید یه خانومی میبود انگار باید اون خانوم من میبودم...خلاصه که رفتیم و الان آمدیم الان صدای دختر نق نقوی خواهر علی میاد...چقدر بدم میاد...
-
خسته و داغون مثل من
دوشنبه 12 بهمن 1394 22:43
یه ساعتی هست از بیمارستان اومدم!!! خیلی خسته و خوابالودم نمیدونم چرا همراهی بیمار بودن اینجوریه...نه زمان میگذره نه کاری هست انجام بدی...بدجور خوابتم میگیره...کاریم از دستت برنمیاد 5 صفحه از ترجمه ام مونده که باید تا فردا صبح تموم شه...نمیدونم امشب حس انجامش باشه یا نه ولی مسئولیتیه که به گردن گرفتم نمیدونم خداروشکر...
-
من و ترجمه هام
دوشنبه 12 بهمن 1394 11:39
همیشه نتیجه تنبلی مو دیدم... دیروز نَشستم مثل بچه آدم ترجمه کنم الکی چرخیدم و مسخره بازی درآوردم به امید امروز امروزم که باید برم پیش جاری محترم همراش بمونم!!! نمیدونم چرا اینقدر تنبلی میچسبه!!!!
-
بچه دار شدن یا نشدن...مسئله این است!2
یکشنبه 11 بهمن 1394 18:09
دقیقا در همین لحظه جاری محترم در اتاق عمل هستن تا نوزاد عزیزی که نه ماه به شکم گرفتن رو بدن دستشون!!! قرار بود فردا بره وقتی علی اومد گفت جاریت رفته بیمارستان تعجب کردم! از ظهر هی میخواستم زنگ بزنم جور نشد تا نیم ساعت پیش که به گوشیش زنگیدم خواهرش برداشت گفت نیم ساعتی هست بردنش اتاق عمل! منم براش آرزوی سلامتی کردم و...
-
داستان نویسی
یکشنبه 11 بهمن 1394 14:32
دوس دارم برم کلاسای داستان نویسی!!! نمیدونم استعدادشو دارم یا نه اما برام جالبه بتونم یه اثر خلق کنم...چیزی که از ذهنم تراوش کرده و ارزش داره...البته منظورم از داستان رمانای عاشقانه نیست چون دوس دارم داستانم مفهوم داشته باشه...یه حرفی واسه گفتن داشته باشه...خالی نباشه...مثل داستانای محمود دولت آبادی...کلیدرش فوق...
-
فردوسی پور و دیوونگیاش!!!!
یکشنبه 11 بهمن 1394 00:15
دارم باز پخش فوتبال صد و بیستو میبینم!!! نمیدونم فردوسی پور این سوژه ها رو از کجا میاره!!!رفتن یه طرفدار بچه سال منچستریونایتدو پیدا کردن ارتباط مستقیم گرفتن باهاش!!!چقدرم میثاقی خوشش اومد از این بچه هه!!! واقعا دیوانه ست این فردوسی پور...حالا خودش که دیوونه س هیچی چندتام مثل خودش پیدا کرده دورهمی حال میکنن!!!!!!
-
من و ترجمه هام
شنبه 10 بهمن 1394 10:17
کار علی طلسم شده!!!...حالا که من تصمیم گرفتم کتابی که علی بهم داده رو ترجمه کنم از دستش خلاص شم هی کار برام میاد!!! الان یه کار برام اومده بیست و چند صفحه تا سه شنبه!...همش کار علی داره عقب میفته...نباید اون یکی دو روزی که بیکار بودمو تنبلی میکردم!!! حالا وقت خواستم واسه این کار جدید اگه یه روز بیشتر بهم وقت بدن اول...
-
به کجا دارم میرم...
شنبه 10 بهمن 1394 00:03
دارم به نماز نخوندن عادت میکنم...!!! نه اون موقع که میخونم میدونم چرا نماز میخونم و نه حالا که نمیخونم نمیدونم چرا نمیخونم؟!!! یه مدتی به این نتیجه رسیده بودم که من خودم به نماز خوندن نیاز دارم فارغ از باید ها و نبایدها... اما انگار زیادم نیاز ندارم!!! واقعا اگه نیاز دارم که نماز بخونم چرا دارم به نخوندنش عادت...
-
مهمان حبیب خداست...!!!
جمعه 9 بهمن 1394 20:16
اصلا از مهمون ناخونده خوشم نمیاد...دوستم ندارم خود مهمون ناخونده کسی بشم... این اخلاقم کشیده به بابام...همه چیز یه اصولی داره!!!!!!!!! اصل اصلش اینه که کلا من از حبیب خدا خوشم نمیاد...(این اخلاقم دیگه به کسی نرفته ذاتا عاشق تنهایی ام) اما واقعیت اینه که گاهی از این طرز فکر خودم ضربه هم خوردم...چون همه مثل من فکر...
-
شهرزاد...
جمعه 9 بهمن 1394 14:06
چند روزه دارم فکر میکنم برم همه قستمهای شهرزادو بخرم یا نه!!! دو قسمتشو خونه خواهر علی دیدم اونم چون خودش خریده بود و داشتیم تو خونه خودش میدیدیم ... چون هم من هم علی روی این موضوع توافق داریم که حالا که مسئولای سریال خودشون خواستن بجای کپی کردن بریم بخریم نباید کپی شده شو دید... برای همینم هست رفتم تو فکر که بخرمش یا...
-
زنی که معتقد بود فقط افغانها چربی میخورند!!!
پنجشنبه 8 بهمن 1394 21:24
تو تاکسی نشسته بودم...اولین کسی بودم که سوار شد و از روی عادت و راحتی رفتم جلو... داشتم به این فکر میکردم که به قرارم دیر میرسم و درحال تماس با مخاطب مورد نظر بودم که یه خانواده سه نفری عقب نشستن و سفر داخل شهری ما آغاز شد!!!اما تو همین اول کار خانوم اون خانواده هنوز کاملا مستقر نشده بود که به راننده گفت" آقا...
-
من و ترجمه هام
پنجشنبه 8 بهمن 1394 17:36
یعنی عصبانیماااااا میخوام سر به تن هیچ متن انگلیسی نباشه...بخصوص اگه چندتا ایرانی انگلیسی ندون نویسنده ش باشه آخه یکی نیست به این دوستان بگه خدا وکیلی که از شما خواسته آبروی ایرانیا رو ببرید!!!! این چه وضعشه واقعا...کار معماری همینجوریشم سخت هست بعد چند ایرانی دقیقا تو این رشته میان با این فصاحت زبانی مثال زدنی!!!!...
-
در مسیر زندگی...
پنجشنبه 8 بهمن 1394 15:28
بالاخره کارام تموم شد...ساعت یک از فروشگاه برگشتیم...من که ناهار درست نکرده بودم خودمونو انداختیم پایین خونه مادر شوهر!!! بنده خدا ناهارشم کم بود...کلی ام خجالت کشیدم تازه اومده بودم بالا خریدارو جابجا کنم علی اومد بالا گفت مامان اینا دارن میرن خونه وجیهه (خواهرش) اگه میری آماده شو... آخه پسر وجیهه 4 سالشه یه باتری...
-
اینجا همه چی درهمه!!!
پنجشنبه 8 بهمن 1394 11:04
عجله دارم باید برم...امروز بعد از مدتها داریم میریم برای خونه خرید کنیم... ساعت یازده و نیم با علی قرار دارم(آخه الان علی ضمن خدمته) دیشب با علی سر کار ترجمه ش بحثم شد...مثل روز برام روشن بود که بالاخره این کش دادنه کار دستم میده... من تا زور بالاسرم نباشه کار انجام بده نیستم...هیچی دیگه قاطی کردم (الکی!!) گفتم من اگه...
-
من و مشهوریت!!!!
چهارشنبه 7 بهمن 1394 21:49
یهو دلم خواست آدم معروفی باشم...مسخره ست نه؟! وقتی از سر بیکاری به وب گردی بیفتی آخرش میشه همین دیگه!!! میری اینستگرام آدمای معروف و حس میکنی بدم نیست آدمو همه بشناسن!!!...اما خودمم قبول دارم که اینا ظاهر قضیه ست...اونام مثل مان فقط دوربین زیاد گرفتتشون!!! ببین تنهایی چی کار میکنه با آدم!!!!
-
سهراب...
چهارشنبه 7 بهمن 1394 18:39
بعد از مدتها رفتم سراغ سهراب...مثل همیشه همون شعر معروفش نه بخاطر معروفیتش بیشتر به خاطر اینکه بیشتر از شعرهای دیگش میفهممش... خلاصه که مثل همیشه لذت بردم و دلم گرفت...هروقت سهراب میخونم دلم میگیره... ...و سپوری که به یک پوسته خربزه میبرد نماز. بره ای را دیدم، بادبادک میخورد. من الاغی دیدم، ینجه را میفهمید. در چراگاه...
-
حوصلم سر رفته
چهارشنبه 7 بهمن 1394 15:49
حوصلم سررفته... زنگ زدم با منصوره بحرفم خونه نبود انگار... خواستم به اون یکی دوستم زنگ بزنم شمارشو پیدا نکردم... اصلنم حس ترجمه نیست... دوس دارم برم یه جایی...یه کاری کنم...یه حرکتی که دلمم بخواد نه مثل این ترجمه علی مثل بختک رو زندگیم باشه!!! قرار بود فردا داداشمو پاگشا کنم که اونم افتاد هفته بعد!!! تو تلگرام و...
-
کمی اکتیوی!!!
سهشنبه 6 بهمن 1394 21:30
با اینکه صبح خیلی حال بی حالی داشتم ولی بعد از ظهر بیشتر از همیشه فعالیت کردم!!! دو، سه صفحه از کتاب علی رو ترجمه کردم... یکم از پلیور علی که از تابستون!!! شروعش کردمو ادامه دادم... شام قرمه سبزی درست کردم!!!(منی که کم پیش میاد شام درست کنم!) الانم قبل از شروع "در حاشیه" برای بار دوم "من دیگو مارادونا...
-
کمی کرختی
سهشنبه 6 بهمن 1394 12:07
امروزم مثل روزای دیگست!!! خیلی حرفا واسه گفتم دارم و خیلی کارا واسه انجام دادن اما حوصله هیچکدومو ندارم... آدم گاهی به یه جایی میرسه که فقط دلش میخواد تنها باشه دلش میخواد هیچ کاری نکنه دلش میخواد هیچکس هیچ کاری باهاش نداشته باشه... گاهی آدم خیلی دلش میخواد خودش باشه!!!...کسی که خیلی وقتها فراموش میشه بخاطر ملاحظات...
-
خدایا منو ببخش
دوشنبه 5 بهمن 1394 14:53
یه حس خیلی بدی دارم... امروز یه کاربدی کردم یا بهتره بگم یه کار خوب نکردم!!! وقتی نشسته بودم تو اتوبوس تابیام اینجا یعنی خونه مامانم! اتوبوس تو ایستگاه وایستاده بود که من دیدم یه پیرمردی از اونطرف خیابون به راننده اشاره میکنه نگه داره ...راننده نمیتونست ببینتش اما من که دیدم چرا دهن لامصبمو بازنکردم به او راننده بگم...
-
زمستان بهاری 2
دوشنبه 5 بهمن 1394 10:53
دیشب چه بارون قشنگی بارید... وقتی پنجره رو باز کردم باد خنکی بهم خورد که منو یاد روزای آخر اسفند انداخت...اما هنوز اولای بهمنیم!!!! از طرفی نباریدن برف و سرمای شدید به نفع کارتون خوابا و بی خانماناست... و از طرفی باریدنش خیلی شهرای آلوده رو تمیز و قشنگ میکنه... نمیدونم کدوم بهتره فقط میدونم زمستون امسال توقعات اولای...
-
بازم من و ترجمه هام
یکشنبه 4 بهمن 1394 16:40
بعضی از آدما دقیقا با خودشون چند چندن؟!!!! امروز یه کار سه صفحه ای برام ارسال شد تا ساعت 5 بعدازظهر ارسال کنم...منم که مثل همیشه ترجیح میدم کارمو زودتر تموم کنم همون موقع نشستم یه صفحه ترجمه کردم ...وقت ناهار شد رفتم ناهار درست کنم که سرپرست محترم تماس گرفتن که کارو شروع کردید یا نه...منم گفتم صفحه اولشو انجام دادم...
-
خوابیدن یا مردن!!!
شنبه 3 بهمن 1394 16:52
نمیدونم شما هم تجربه خوابیدنای شبیه مردنو داشتید یا نه!!! خوابیدنی که انگار آدمو به سمت خودش میکشه هرچی تلاش میکنی بیدار شی یا چشمتو باز نگه داری انگار نمیتونی... من این اواخر بعد از ظهرا خوابام اینجورین!...بهم میچسبه ها اما طولانی میشه!!!...الان ظرفها موندن و بدشون نمیاد شسته بشن و برن پیش دوستای تمیزشون اما من هنوز...
-
من و ترجمه هام
شنبه 3 بهمن 1394 11:05
ساعت یازده صبحه...من تازه از بیرون اومدم...رفته بودم اولین حقوق کار ترجمه م رو بگیرم!!!...هرچند به نظرم تو این عصر تکنولوژی دیگه واسه حقوق نباید هلک هلک!!! (املاش درسته؟!!!) راه بیوفتی تو خیابون ولی این سرپرست ما به رفت و آمد مترجمین در موسسه بسیار اعتقاد داره!!!!... خلاصه که خدا روزی همه مونو زیاد کنه و دست زیاده...
-
پیش به سوی آینده
شنبه 3 بهمن 1394 00:17
زندگی جریان جالبی داره... فکر اینکه یک عالمه آدم تو دنیا وجود دارن و هرکدوم زندگی خاص خودشونو دارن واقعا حیرت انگیزه!!! هرچند فکر کردن به زندگی بعضی آدما آدمو روانی میکنه...دپرس میکنه و حتی از زندگی سیر میکنه!!! و همین دوگانه گی زندگی جالبه مثلا الان علی به فکر بک پکه!!! حالا بک پک چیه؟! سفر بدون وسیله شخصی و عمومی!...
-
یه روز دیگه...
جمعه 2 بهمن 1394 11:07
لپتاپ روی پام...صدای سماور که نشون میده آب درحال جوشه...سکوت دلپذیر خونه... و منی که یکم حال جسمیم بده!!! امروز جمعه ست و چقدر لذت بخشه آدم بتونه تا هر وقت دلش میخواد بخوابه بدون اینکه فکر ترجمه کردن خودش یا ضمن خدمت رفتن همسرش اذیتش کنه فک کنم امروز یه روز پرکار برای منه...از طرفی برادر زاده علی یه کار دستی داره که...