امروز بعد از قرنها کیک پختم!!!
اومدم خلاقیت بخرج بدم تو مایع ش شیره خرما ریختم و تیکه های خرما رو انداختم توش! البته اینو از تی وی یاد گرفته بودم اما اون طرز درست کردن کیکش فرق میکرد من گفتم بزار بجای پودر کاکائو از یه چیز طبیعی استفاده کنم...خلاصه که گفتم پناه برخدا هر چی شد بشه! ریختم تو این قالبای ژله ای ....اول اینکه یادم رفت کفشونو روغنی کنم...بعدشم که انقدر که این قالب شل بود منم تا کله این قالبارو پر کرده بودم که دیگه نمیتونستم بلند کنم این قالبای رو اعصابو...دیوانه شدم تا گذاشتمشون تو فر ... علی که اومد خواهرشم آورد...منم گفتم بوش پیچیده وقتی آماده شد میارم میخوریم...چشمتون روز بد نبینه از قالب درآوردم اما مگه در میومدن این کیکا!!! همه قسمت خوش مزه ش که میشه تیکه های خرماش موند تهش و درنیومد!!!
کلی جلوی خواهر شوهر سعی کردم شیک و مجلسی دربیارمشون اما بی ادبا همراهی نمیکردن...خلاصه که هر چی بود درب و داغون از اون قالبای بی ادب تر درآوردمشونو یکی شو گذاشتم جلوی خواهر شوهر!!! اما تا نپرسیدم مزه ش چطور شده نگفت خوشمزه ست
... اما وقتی ام پرسیدم گفت خیلی خوشمزه شده
اینم از داستان کیک پزی ما... این بار هم از قیافه ش (منظورم رنگ کیکه) و هم از مزه ش راضی بودم
از دیشب میخوام درباره بابام بنویسم...کسی که از بچگی جز ترس چیزی منو به اون وصل نمیکرد...مردی که میگن جوونیاش خیلی بداخلاق بوده و برای همه عجیبه چی شد که مامانم حاضر شد زن اون بشه!
اینکه ماجرای ازدواج پدر و مادر من چه جوری بود باید بگم هیچ چیز عاشقانه ای این بین نبوده که هیچ، یه اجبار خودنخواسته هم از طرف مامانم وجود داشته! البته خیلی هم جای تعجب نیست چون همین الانشم عاشق و معشوق کم پیدا میشه که با هم ازدواج کنن!
بگذریم... نه من که هیچ کدوم از خواهر و برادرام از بچگی نتونستیم با بابام رابطه خوبی برقرار کنیم و یه علت بسیار بسیار بزرگش مامانمه! به خاطر همون اجبار اولیه مادر مورد نظر تصمیم میگیره یه جور لج بازی رو وارد زندگی کنه یا شایدم اخلاقای بسیار بد بابای مورد نظر باعث شده اما هرچی که بود من مامانو مقصر میدونم ... این ترس و رابطه خیلی ضعیف شکل گرفت تا حدی که من الانم بعداز تا سه روز دیگه بیست وهشت سال زندگی نتونستم با بابام دوستانه حرف بزنم یا احساس راحتی کنم!
اما همه این حرفا رو گفتم که بگم اگه الان دقیقا الان من قادر به ایجاد رابطه خوب با بابام نیستم شاید کمیش به خاطر اخلاقای بد بابام و ترسو بودن مامانم بوده باشه اما خودمم مقصرم... اینو باید اضافه کنم که بابای من با گذشت زمان و پیر شدن و ریختن کرک و پرش دیگه به بداخلاقی اون موقع هاش نیست و ای کاش بود....که اگه بود همینو بهونه میکردم برای این ارتباط بد!!! ولی الان چرا نمیتونم به بابام بزنگم و مثل یه دختر بابایی باهاش حرف بزنم!!! دختر بابایی! اصلا نمیتونم این دوکلمه رو کنار هم درک کنم... نبودم هیچ وقت و چقدر دلم میخواست باشم شاید برای همینه که دوست دارم اگه خدا فردا بهم دختر داددخترم بیشتر از اینکه مامانی باشه بابایی باشه حتی پسرم....یه حس سرخورده ای دارم که شده عقده!
چقدر بده که من تاحالا به بابام نگفتم دوستت دارم... تا حالا با علاقه و یهوویی بوسش نکردم... بغلش نکردم و چقدر گاهی حس میکنم این مرد به همه اینا نیاز داره و بیشتر از اون من....
گاهی حس میکنم خیلی آدم بدی ام ... خیلی بی احساسم... دوست ندارم اگه روزای بعد از پدرمو دیدم با خودم بگم ای کاش فقط یه بار دستشو میبوسیدم...
دیدن ماهی مرده خیلی بده
ولی دیدن لحظه های آخر زندگی ماهی خیلی بدتره...
و من هر دو رو تجربه کردم!!!....
چقدربده ببینی ماهی بیچاره داره میمیره اما هیچ کاری از دستت برنیاد! هرچی علی سعی کرد با پایین آوردن دمای آکواریوم حالشو بهتر کنه فایده نداشت!
الان که داشتم به آکواریوم نگاه میکردم یاد اون روز افتادم و چقدر دلم شکست!
دقیقا تو این لحظه سه تا بچه پرسروصدا اومدن بالا!!! مغزمو خوردن و رفتن!
بالاخره یه قسمت از این سریال شهرزاد حالمو خوب کرد! هر چند شاید قسمت بعدی گند بزنن به این حال خوب ولی لحظه رو باید دریافت!
دیگه اینکه الان رفتم تی وی رو روشن کردم به خیال اینکه سه شنبه ست و جام باشگاه ها داره! دیدم نود داره پخش میشه منم تا یادم اومد پرسپولیس چه گندی هفته پیش زد سریع خاموشش کردم!!!
تنهام!
علی از مدرسه اومد رفت دنبال ماشین و من دستمو گذاشتم زیر چونه ام دارم سعی میکنم حرفی از مغزم بکشم بیرون....
بالاخره ترجمه لعنتی رو تحویل دادم... چقدر اذیتم کرد از همکارم خواسته بودم پنج صفحه آخر کارو کمکم کنه البته با هماهنگی مسئولمون ...از نظر فکری کم شدن تعداد صفحات تو روحیه ام خیلی تاثیر داشت ولی مجبور شدم سه ساعت وقت بزارم و ویرایش کنم سبک نگارشی با من فرق داشت، خلاصه که پدرم دراومد تا تموم شد
الانم یه کار دیگه دستمه که تا چهارشنبه وقت داره
راستی امروز روز معلم بود...روز علی!!!!
امروز یکی از سخت ترین روزایی که تا حالا داشتم!!!
عصبی و خسته ام...نمیدونم چرا تموم نمیشه این حالت!
دلم میخواد همه این روزا خواب باشه!فکرم بدجور مشغوله. دیشب مثلا بعد از اون ناراحتی های الکی! گفتم میریم خونه مامانم شام روحیه مون عوض میشه ولی اوضاع کاملا برعکس شد
رفتم دیدم خواهر کوچیکه خودشو تو اتاق حبس کرده ... همه هم از دلیل کارش اظهار بی اطلاعی میکنن! منم گفتم شاید خسته عروسی برادر همسر بوده نرم پیشش شاید خودش درست شه! اما از اونجایی که این قضیه بو داشت آخر وقت با خواهرا رفتیم اتاق ببینیم چشه!
چقدر توضیح دادنش سخته...هر چی میگردم نمیتونم جمله هایی که به درد این موضوع میخوره رو پیدا کنم...اصلا نمیدونم توضیحش درسته یا نه یا اصلا قابل باوره!!!
نمیدونم چقدر با محیط هایی که پر از دورویی و از پشت خنجر زدنه آشنایی دارید! نمیدونم قبول دارید هستن آدمایی که به دنبال خراب کردن زندگی دیگرونن و برای رسیدن به هدفشون از هیچ لحظه ای از زندگی شون دریغ نمیکنن!!!
اما من قانع شدم که هستن این جور آدما اما چون خودم تو همچین محیطی بزرگ نشدم زندگی کردنم تو همچین خاندانی مسلمن برام آسون نیست! حالا خواهر من دقیقا همین احساس زندانی بودن بین کسایی رو داره که به خون هم تشنه ان اما به روی هم میخندن تا بتونن فرصتی برای خنجر زدن پیدا کنن! این خلاصه دلیل حال خراب خواهر من و خیلیای دیگه ست اما چی کار میشه کرد؟!
شاید تنها حسن قضیه به این باشه که خود همسر و خانواده اصلیش جزو این آدمای زندگی خراب کن نیستن اما خوب میدونن چطوری گلیم خودشونو از آب بیرون بکشن!
به شدت درکش میکنم اما تو محیط بسته ای مثل این شهر و این مملکت آیا این دلیل میتونه برای اطرافیان قانع کننده باشه!
نمیدونم شایدم ما داریم قضیه رو بزرگ جلوه میدیم...نمیدونم