لحظه های زندگی من

لحظه های زندگی من

به دنیای من خوش اومدید...
لحظه های زندگی من

لحظه های زندگی من

به دنیای من خوش اومدید...

یوهویی

اومدم ببینم سیستم خاموشه یا نه...دیدم روشنه گفتم بیام یه چند کلمه بنویسم!

امروز صبح مهمونای بی دردسر ما رفتن... یه زوج خوب و ساده که به عنوان یه میزبان بدم نمیومد بیشتر بمونن!

قرار بود اگه نرن باهم  بزنیم به دل طبیعت اما وقتی رفتن خودمون بعد از ناهار راه افتادیم به گردش، علی زنگید به خواهرش که باهم بریم که معلوم شد اونا رفتن یه ور دیگه ما هم رفتیم پیششون... و درست وقت شروع بازی های لیگ برگشتیم!

من که میدونستم پرسپولیس قهرمان نمیشه اما مثل هر طرفدار دیگه ای امیدوار بودم! که نشد...


قرار بود وقتی شرایط ترجمه فراهم شد خبر بدم که خبر دادم و قراره فردا برام کار بفرستن!

الانم که خیلی خوابم میاد... راستی بالاخره یه کتاب بعد از مدددددددددددتها تموم کردم...پــــــــــــــــــــــر!

...

پرسپولیس قهرمان نشد...!

مهمون

ساعت یک گذشته بود که مهمونمون رسیدن. یه خانوم و آقای بی بی فیس که حس میکنم از جفتشون بزرگترم!

ناهار و که خوردیم، بعد از کمی استراحت رفتیم حرم و جمکران... الانم که نشستم کنار خانوم مهمان، هرچند جفتمون سرمون تو گوشیه!!!

 تو این دو روز که وقت داشتم کلی رو خودم کار کردم که میزبان خوبی باشم دارم تلاشم و میکنم اما از قدیم گفتن یه دست صدا نداره!

البته مهمونای حوصله سر بری نیستن میشه باهاشون خوش گذروند البته با دور کمتر

الان به فکرم رسید بهش آلبوم عکسای عروسیمونو نشون بدم اما از یه طرفم میگم اگه بخواد خودش میگه!!!

خانوم خونه!

امروز صبح کار ترجمه رو تموم کردم و فرستادم...به مسئولمون پیام دادم کار ارسال شد ولی جواب نداد!!! فک کنم سر کنسل کردن کار قبلی به خاطر مهمون ناخوانده شاکیه 

بعدشم که شروع کردم به نظافت آشپزخونه!!!!

یه سری خریدم داشتیم که بعد از ظهر انجام دادیم ... الانم که تازه تمیز کردن سالن و تراس و اتاق خواب تموم شده... تقریبا کاری نمونده جز تمیز کردن پله ها که اونم میندازم کردن علی!


برام بشینم کتابمو بخونم... 


آیا کسی هست مرا یاری کند!!!!

ساعت داره به دو نزدیک میشه!

با دندون درد اعصاب خورد  کنی نشستم پای سیستم! با وجود اینکه به هیچ عنوان حس ترجمه ندارم اما چون باید فردا یه دستی هم به خونه بکشم مجبورم زودتر این کارو تموم کنم... 

انگار سفر کردن به ما نیومده... این از سفر دهات که به خاطر اومدن دوست علی کنسل شد اونم از سفر شیراز هفته بعد که به خاطر عمل چشم مادر علی کنسل شد!!!


الان یادم افتاد که امروز رفتیم با علی تمرین رانندگی!!! به این نتیجه رسیدم هرچی که اسم تمرین به خودش بگیره استرس زا میشه بخصوص کاری مثل رانندگی و به یه نتیجه دیگه هم رسیدم که هزاری هم مردا بگن فدا سرت بزن به در و دیوار ماشینو ولی یاد بگیر،  بازم کافیه یکم کلاجو تا آخر نگیری و دنده عوض کنی .... دیگه نگم بقیه شو