از قرار معلوم اینجا هم نمیشه حرفای دلتو بزنی بدون اینکه بعضی ها خیال برشون داره!!!
اختلافای بین هر زن و مردی که زیر یه سقف زندگی میکنن یه اتفاق تقریبا معمول تو همه دنیاست، اصلا دو تا خواهر هم نمیتونن همیشه با هم خوب باشن چون هر آدمی یه جوریه و این بحث ها و حتی قهرها طبیعیه!
اگر من میام اینجا و از بعضی اختلافات کوچیک واقعا کوچیک خودم با همسرم مینویسم به این معنا نیست که از زندگیم راضی نیستم و احساس تنهایی میکنم یا هر چیز دیگه! فقط علتش اینه که دوست دارم حرفای دلمو یه جا ثبت کنم که گاهی حتی همین حرفا، انقدر از روی ناراحتی و عصبانیت نوشته میشه که اصلا حقیقت ندارن یا به اون شوری ای نیستن که من مینویسم!
خلاصه که لازم دیدم تا بعضی چیزا رو روشن کنم 
عصبانیت دیشبم از جایی شروع شد که داشتیم از تالار بیرون میومدیم...آقای داماد (که خاندان علی اینا نمیدونم رو چه حسابی دل خوشی ازش ندارن!!!!!!!) جلوی در وایساده بود واسه تبریک و خداحافظی و اینا!
من سعی کردم با خوشرویی تبریک بگم و آرزوی خوشبختی کنم داماد محترمم خیلی با متانت جواب داد و انگار منتظر بود تا علی هم چیزی بگه! ولی علی بدون اینکه نگاه بکنی به اون بنده خدا زیر لب یه خداحافظی خشک و خالی کرد و رد شد...کاملا حس کردم که اون داماد بیچاره چقدر شوکه شد از این حرکت علی !
این اخلاق این خانواده تا مدتی پیش کمتر تو وجود علی بود یا شاید زیاد نشون نداده بود اما اخیرا به حدی خودشو نشون داده که حس میکنم اصلا علی خودش استاد خانواده شه تو این اخلاق بد!
اصلا برام قابل هضم نیست وقتی هنوز کسی رو ندیدی بدترین چهره رو ازش بسازی، هر چی دوس داری دربارش بگی و آخرش وقتی برای اولین بار دیدی این جمله سرتاپا مسخره رو بگی که یه لول (level ) از چیزی که فکر میکردم بهتر بود!!! اونم با چه افتخاری
از دیشب خیلی سعی کردم این قضیه رو برای خودم هضم کنم همون موقع که فکر خام میکردم که علی در حال معامله ماشینه!!! این موضوع تو ذهنم وول میخورد و با خودم میگفتم با اومدن علی و پیش کشیدن بحث ماشین تازه خریداری شده این موضوع فراموش میشه یا حداقل به زمان دیگه ای در گوشه ای از ذهنم موکول میشه اما وقتی علی دست خالی برگشت واقعا نمیتونستم ناراحت نباشم! و بدتر از اون وقتی پرسپولیس گل خورد و علی خوشحال شد دیگه تحملم تموم شد! اما قدیما وقتی تحملم تموم میشد واقعا شروع به داد و بیداد میکردم، گریه میکردم و همه چی رو بهم میریختم اما از وقتی علی اومده تو زندگیم فقط سکوت میکنم حتی وقتی علی ازم میپرسه چی شده میگم ولم کن حوصله ندارم!!!
این اصل ناراحتی و عصبانیت منه که سعی کردم آخر شب برای علی توضیح بدم ولی انگار علی بهش برخورده بود که هرچی سعی کرده بود نتونسته بود منو آروم کنه و اخمامو وا کنه! الانم در هاله ای از قهر باهم به سر میبریم
ولی من هنوز نمیتونم این اخلاق خاله زنکی این خاندانو تحمل کنم... گاهی فکر میکنم درست انتخاب کردم یا نه!!!!!!
حوصله هیچ کس و هیچی رو ندارم
در این لحظه آنقدر ناراحت و عصبانی ام که فقط دلم میخواد همه چی رو بکوبم به هم، با من باشه انقد داد میزنم تا گلوم پاره شه!!(
گند همه چی رو در میاراین از علی که رفته و دست خالی برگشته
اینم از پرسپولیس به درد نخور که تو حساسترین هفته های بازیا گند میزنه با این بازی کردنش!!
لعنت به هر چی ماشینه
لعنت به هر چی فوتباله
لعنت به این روزا که ... ولش کن بابا!
همین الان از عقد خواهر زاده علی برگشتیم. خسته از تحمل کفشای مجلسی و رقص تموم نشدنی عروس و داماد نشستم دارم فوتبال پرسپولیس و میبینم.
شاید بالاخره بخت ماشین خریدن ما هم باز شه! احتمالا علی در همین لحظه در حال معامله کردن باشه.
خلاصه که کم کم باید به فکر کار بعدیم باشم که تا یکشنبه وقت داره.
به امید قهرمانی پرسپولیس تو لیگ برتر...
همین الان کار ترجمه تموم کردم و فرستادم! خیلی خسته شدم بحث سنگینی بود و متن سختی داشت!!! تازه تنبلی ام کرده بودم و مجبور شدم بیشتر از نصفشو بذارم واسه روز آخر یعنی امروز!
بگذریم
فردا عقد خواهر زاده علیه!!! و من باید برم آرایشگاه ولی فکرشم اعصابمو بهم میریزه! شاید از خستگی شایدم چون وقتم کمه هر چی که هست امیدوارم وقت کنم به همه کارام برسم!
این روزا پر از عروسیه! مثلا امروز عروسی برادر همسر خواهر کوچیکه ست!
عروسی یکی از فامیلای دورمونم هست ... هم بازی های دوران کودکی! چقدر از دست این پسر تو عروسی داداشم خندیدیم یادش بخیر اون موقع هنوز بچه بودیم!!!
برای همه آرزوی خوشبختی میکنم چه اونایی که با رضایت بله گفتن چه اونایی که بدون رضایت بله گفتن!!!
پاشم برم ظرفارو بشورم زندگیم مثل بازار شامه!