لحظه های زندگی من

لحظه های زندگی من

به دنیای من خوش اومدید...
لحظه های زندگی من

لحظه های زندگی من

به دنیای من خوش اومدید...

من ومهمون نوازی!!!

خودم بهتر از هر کسی میدونم که آدم مهمون نوازی نیستم ... بهتر بگم حوصله آدمای جدیدو ندارم!!! برای همینه که وقتی علی میگه رفیقم و خانومش پنج شنبه میان اینجا اصلا خوشحال نمیشم... نمیدونم چطور آدمایی هستند و فکر اینکه باید حداقل یکی دو روز در خدمت شون باشم و سعی کنم میزبان خوبی باشم عصبیم میکنه! در مورد ایوانم چون مجرد بود و بیشتر با علی بود تقریبا کاری به کار من نداشتن مشکلی نداشتم... اما از طرفی هم میدونم اینجوری بودن اصلا خوب نیست که هیچ خیلیم بده!!!


موضوع اینه که من مجردم که بودم تو نخ مهمون اومدن نبودم هر وقت مهمون داشتیم من تو اتاق بودم نه اینکه آدم گوشه گیری باشم ولی ترجیح میدادم با کسی گرم نگیرم و تا مجبور نمیشدم حرکتی از خودم نشون نمیدادم! اما اینجا همه چی فرق میکنه اینجا دیگه نمیتونم همه چی رو بندازم گردن بزرگترا و برم تو لاک خودم!!! باید باشم و سعی کنم انقدر خوب باشم که مشکلی پیش نیاد و بعدا عذاب وجدان نیاد سراغم!

اینم بگم که مجبور شدم به خاطر این مهمونای عزیز کار آخر ترجمه مو کنسل کنم

من و ترجمه هام

ساعت از نیمه شب گذشته... سکوتی خواب آور تو خونه حکم فرماست

تا دیشب خیلی بیکار بودم تا حدی که کتابی که از نمایشگاه خریدمو شروع کردم- پر- اما امروز سه تا کار برام فرستادن که باید تا یکشنبه هفته بعد تحویل بدم!!!

از طرفی احتمالا آخر هفته بریم دهات یه سر به بابا بزنیم...شاید همین فشردگی برنامه باعث شده هنوز لپ تاپ رو پام باشه و فکر ترجمه ولم نکنه اما چشمام التماس خواب دارن! هرچند سر رو بالش بزارم حداقل یه ربع طول میکشه خواب برم!


نمایشگاه کتاب

امروز وقتی از خواب بیدار شدم علی رفته بود! ساعت نه و نیم بیدار شدم یه چرخی تو خونه زدم و دیدم ترجمه هم که ندارم دوباره گرفتم خوابیدم!!!

با صدای گوشیم از جام بلند شدم، علی بود! گفت امروز بریم نمایشگاه کتاب؟! یادم نیست دقیقا چی جواب دادم که علی گفت اگه تو پایه باشی به صدیقه اینا (یعنی خواهراش) میگم... گفتم باشه بریم! بلند شدم سینه مرغ درآوردم و سوخاری کردم تند تند خوردیم و راه افتادیم! من و علی و خواهرش و برادرش بودیم...ساعت سه و نیم رسیدیم... وقتی تو مصلا بود من دو دفه رفته بودم اصلنم از جاش خوشم نمیومد نمیتونستم با جاش ارتباط برقرار کنم!!! شاید چون از جو تهران خوشم نمیاد هرچی که بود وقتی رسیدیم به سمت پارکینگ هدایت شدیم و از اونجام سوار اتوبوس شدیم تا محل نمایشگاه!!! 

من و علی که اصلا به قصد خرید کتاب نرفته بودیم چون روزای بی پولی مون رسیده اما خواهرش قصد خرید داشت... از ساعت سه و نیم تا شیش گشتیم، خواهرش که کلی کتاب خرید اما من و علی هم که البته بهتره بگم من دو تا کتاب 1984 و پر رو برای خودم خریدم و یه کتاب ترکی برای بابام!

تا سوار ماشین شدیم که برگردیم زدیم رو رادیو تا بازی های لیگ برترو دنبال کنیم اما زجر کشیدیم حداقل من که دیوانه شدم گزارش گرا بلد نبودن رادیویی گزارش کنن و ما هم که تی وی عادت کردیم ولی هرچی بود چون اوضاع به نفع پرسپولیس بود میشد تحمل کرد!!!

الانم بعد از اینکه دو قسمت از گیم آو ترونز!!! رو دیدیم علی خوابش برده، منم که قصد دارم بابونه بخور بدم... خسته شدم انقدر سردرد و قلنج شدن و سینوزیتو تحمل کردم!

بیست و هشت ساله شدم!


بیست و هشت سال پیش تو همچین روزی ساعت حدود پنج بعدازظهر یا شاید دیرتر به  دنیا اومدم! دقیقا تو روزی که بابام ماشین خریده بود و هنوزم وقتی حرف از روز تولد بچه هاش میشه میگه که نرگس قدمش خوب بود ما ماشین دار شدیم!

از وقتی واردسن بیست و یک سالگی شدم دیگه از روز تولدم لذت نبردم! و یادمه قدیم ترها وقتی با کسی نزدیک روز تولد نمیدونم چندسالگیم حرف میزدم و بهم گفت دیگه بزرگ شدی خیلی گریه کردم!!! فکر اینکه بزرگ شدم و دوران بی دغدغه گی داره تموم میشه، فکر پیر شدن، فکر دیگه بچه نبودن منو خیلی ترسوند اما دنیا دنیا گریه کنم چیزی عوض نمیشه و چقدر زود همه چی میگذره

تو دفتر خاطرات دوران نوجوونی چیزایی نوشتم که نشون میده سن بیست و دو، سه سالگی خیلی خیلی برام دور بوده!!!

و حالا باید باور کنم که دارم وارد سن سی سالگی میشم و چقدر میترسم... نمیدونم از اینکه دارم به مرگ نزدیک میشم میترسم یا نمیخوام باور کنم منم پیر میشم! هر چی که هست احساس خوبی نیست و دوست ندارم این احساسو داشته باشم...دلم میخواد از زندگیم لذت ببرم و هر چی بزرگتر میشم خوشحال تر بشم


بگذریم... امروز کلا روز خاطره انگیزی شد، رفتیم خونه مامانم و از اونجا زدیم به دل طبیعت ... هوای اردیبهشت واقعا امسال بهشتی شده و چقدر آدم سیر نمیشه وقتی هوای تمیز طبیعتو تنفس میکنه... الانم با یه سر درد خاطره انگیز تر نشستم به خاطره نویسی!

یه دفه یاد این شعر افتادم:

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه خود خواند از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...


من و شام روز معلم

دیشب از طرف مدیر مدرسه علی اینابه مناسبت روز معلم شام دعوت بودیم مدرسه شون!!!

من که تاحالا وارد این جو ها نشده بودم مسلما به خودم رسیدم و اونجا هم وقتی خواستن زنونه مردونه ش کنن مقاومت کردم نه اینکه حال بقیه رو بگیرم فقط گفتم اینجا رو دیگه زنونه مردونه نکنید بنده خدا مدیرشون دیگه هیچی نگفت!!!

فک میکردم سخنرانی ای چه میدونم از این مسخره بازی های مراسما داشته باشن اما هیچ خبری نبود... من و علی زودتر از همه رسیدیم معاون مدرسه از بعد از ظهر دیگه نرفته بود خونه... رفتیم مدرسه رو ببینیم .... تاسیس هزار و سیصد و پنجاه و هفت!!! یه مدرسه یه طبقه و کوچیک که مشخص بود معماریش به چهل سال پیش برمیگرده! تازه مدتها به حال خودش رها شده بود چون تو یه منطقه روستایی بود و حالا بعد از قرنها سر و سامونی دادن بهش و شده بود مدرسه بچه های استثنایی بچه های آفتاب!

یه حیاط پشتی بود که معلوم بود از همون اوایل انقلاب دیگه کسی بهش نرسیده بود و از آسفالتش علفای هرز دراومده بود اما تجهیزات کلی مدرسه بد نبود همه چیز داشت حتی چیزی بیشتر از مدرسه های الان یه سالن داشت که احتمالا سالن ورزشی بوده اما الان متروک شده و حتی درش قفل بود! همه چیز قدیمی بود از بلندگوی خیلی قدیمی ای که اون بالا نصب شده بود و هیچ کس حواسش بهش نبود تا سکوی سنگی که برای سخنرانی های مدیر و معاون درست شده بود... به حدی همه چیز قدیمی بود که دلم گرفت و تصور کردم تقریبا چهل سال پیش کیا اینجا درس خوندن و معلما و مدیرا چه شکلی بودن! 

خلاصه که نیم ساعت بعد از ما کم کم بقیه معلما و مدیر پیداشون شد... اما نه از سخنرانی خبری بود و نه از کارهای دیگه که سرگرم کننده باشن! فقط نشستیم و نشستیم! اولش آش خوردیم دست پخت خواهر یکی از معلما...خیلی خیلی خوشمزه بود... اما انقدر زیاد بود که من مطمئن بودم دیگه شام نمیخورم!... بعدشم میوه آوردن و چای! وقتی هم که همه کاملا جمع شدن وقت شام رسید! اصلا فکر نمیکردم شامش انقدر خوشمزه باشه... به خصوص که من جوجه هم دوست ندارم اما این یکی واقعا یه چیز دیگه بود که حتی من که فک میکردم اصلا جا ندارم نصفشو خوردم... بعد ازشام من برای یه کار کوچیک رفتم داخل مدرسه دیدم دو تا از خانوما دارن تو آشپزخونه ظرف میشورن... منم رفتم کمک کردم تا زودتر تموم شه همونجا هم کمی آشنا شدم باهاشون اما در کل جو خیلی صمیمانه ای نبود... بعد از بستنی و اهدای هدایای روز معلم همه چیزو جمع کردن و راهی خونه شدیم! 

ما که بالاخره شاخ غول و شکستیم و ماشین خریدیم با ماشینمون رفته بودیم...چقدر علی رو اذیت کردن همکاراش! 

در کل باید بگم خوب بود مخصوصا خوردنی هاش که عالی بودن حتی چایی ش!!! ولی انتظار داشتم جو خیلی دوستانه تر اینا باشه...علی تو راه برگشت میگفت آموزش و پرورش جو خیلی بدی داره اگه جو صمیمانه میشد ممکن بود یکی پیدا شه و بره زیر آب بزنه!!! یعنی حالم بد شد از این همه دل سیاه