لحظه های زندگی من

لحظه های زندگی من

به دنیای من خوش اومدید...
لحظه های زندگی من

لحظه های زندگی من

به دنیای من خوش اومدید...

دردم! اگر یکی بودی چه بودی!

تازه از خونه مامانم برگشتم... دندون درد بدی دارم امشب شدیدشده زیر کولر مامانی اینا نشستم ناجور دامن و گرفته!


یکم برای خوابیدن نگرانم نمیخوام دوباره مثل دیشب شم...خیلی حس بدی بود... یاد اختلالات خوابی که قبلا داشتم افتادم ... اون موقع فقط نصفه شب تو خواب بلند میشدم فکر میکردم دورو برم پر از نامحرمه و باید حجاب بگیرم و وسط روسری یا مانتو پوشیدن بیدار میشدم!!!اینم به نوع خودش عجیبه ولی این دو بار آخر نوبرشه واقعا!!! 

فردا باید ترجمه کنم چون پس فردا می ریم پیش بابام! تازه اونجام باید با خودم لپ تاپ ببرم...آخ دندونم


حس وحشتناک مرگ!

نمیدونم چطوری توضیح بدم!

حس خیلی خیلی خیلی ترسناکیه....اینکه یه دفه از خواب بپری و حس کنی داری میمیری و تا حد مرگ بترسی! دیشب برای بار دوم بود که اتفاق افتاد

بار اول حدود یه ماه پیش بود شایدم بیشتر، یه دفه پاشدم نشستم و حس کردم یه چیز خیلی بزرگتر از گلوم داره به زور از گلوم پایین میره حس خفگی نداشتم اما یه حس وحشتناکی باعث شد با ترس خیلی زیادی علی رو بیدار کنم- نمیدونم چرا علی سکته نمیکنه از اینجور بیدار کردنای من- گفت چی شده گفتم نمیدونم خیلی میترسم گفت بخواب چیزی نیست... دراز کشیدم قلبم تو دهنم بود و اصلا به هیچ عنوان متوجه نبودم ناخونامو فرو کردم تو پوست دست علی... صبح گفت خدا لعنتت کنه جای ناخونات میسوزه!!!!

اما دیشب اون حس فرو دادن یه چیز خیلی بزرگ نبود... بیدار شدم دیدم نشستم رو تخت! یه دفه ترسیدم و مثل دفه قبل علی رو بیدار کردم این بار نمیگفتم علی میگفتم بسم الله الرحمن الرحیم خیلی سریع و تند و با ترس خیلی زیاد...یادمه لا حول ولا قوت الا بالله هم میگفتم حس میکردم دارم میمیرم و هیچ کاری از دست هیشکی برنمیاد ... علی مثل بار اول خونسرد! گفت پاشو برو آب بخور اما من اصلا قدرت نداشتم دستشو گذاشتم رو قلبم ... گفت چقدر تند تند میزنه و خودش پاشد برام آب آورد... گفت این بار چه خوابی دیدم گفتم خواب ندیدم بیدار شدم دیدم نشستم رو تخت!

نمیدونم این حسا چیه و از کجا میاد اما اصلا دلم نمیخواد تکرار شه... اگه قراره بمیرم ترجیح میدم نادونسته بمیرم تا اینجوری زجرکش شم

ساده مثل زندگی

خوشبختانه مادر و شب نگه نداشتن که نیاز به همراه داشته باشه!!! ساعت تقریبا شیش از اتاق عمل اومد بیرون و تقریبا ساعت هفت و نیم خونه بودن!

بنده خدا صورتش باد کرده بود و از بینی ش خون میومد! دو تا عروس گیج به ذهنمون نرسید که براش سوپ درست کنیم قبل از اینکه مرخص بشه... تازه از صبحم ناشتا بود! من که بلد نیستم ولی جاری بلند شد درست کرد و دادیم بهش خورد!

چند تا مهمون اومد و پذیرایی و اینا ... دیدم دیگه خبری نیست اومدم بالا صفحه آخر ترجمه رو انجام بدم! یه سروصداهایی از پایین میومد به احتمال اینکه مهمون اومده و جاری دست تنهاست آماده شدم که برم پایین دیدم صدای پسرش از خونه خودش میاد... گفت دختراش اومدن منم اومدم بالا!! منم که اوضاع رو اینجوری دیدم سر خرو کج کردم و برگشتم خونه مون!

قرار بود امروز صبحم ببرنش پیش دکتر... هنوز نرفتم یه سر بهش بزنم


دوس داشتم امروز برم خونه مامانم اما ترجمه دست از سر من برنمیداره!

من و ترجمه هام تو این اوضاع 2

دو تا کار دستمه که باید تا پنج شنبه تحویل بدم... و مادر شوهر داره میره بیمارستان تا چشم شو عمل کنه! نمیدونم کی قراره باهاش بره اما برای من بهتره که شب برم پیشش، برای خودشونم بهتره چون همه دخترا بچه دارن و تنها کسی که حتی تو عروسا میتونه شب بیمارستان بمونه منم! اما دقیقا نمیدونم چی کار قراره بکنن


منم استرس ترجمه دارم... اگه شب برم میتونم تا غروب این کارو تموم کنم. بعدشم فردا که برمیگردم بعد از ظهر اون یکی رو شروع کنم... نمیدونم چرا کنترل کردن استرس انقدر کار سختیه! سعی میکنم خیلی عادی رفتار کنم و بیشتر روی الانم تمرکز کنم اما فکر اینکه نمیدونم برنامه مادر اینا چیه باعث میشه استرس بگیرتم!!!


ولی هیچ وقت محیط بیمارستانو دوست نداشتم... حس بد بیمار بودن و حس بدتر همراه بودن حالمو بد میکنه! 

بچه هم نداریم اونو بهونه کنیم!!! 

من و حرفای نگفتنی

انقدر که حرف واسه نگفتن زیاده حرف واسه گفتن زیاد نیست!

 برای همینه که چند ثانیه دستم رو کیبورد میمونه تا چیزی واسه نوشتن پیدا کنم! چیزی که بشه گفت اما ندارم...

تا دلتون بخواد حرف دارم واسه نگفتن! حرفایی که گاهی خودمم واسشون مخاطب خوبی نیستم... گاهی دلت میخواد همه حرفایی که نمیتونی بزنی رو یه جا جمع کنی تا خودتو بهتر بشناسی، ببینی با خودت چند چندی... نمیدونم !


الان تنها حرفی که باید بزنم اینه که ترجمه دارم و یه عالمه هم ترجمه دارم!