-
خوش خبری
سهشنبه 11 تیر 1398 01:45
بالاخره انتظارها به سر اومد. پنج شنبه نوبت عمل علیه. مشکلی که از چهار ابتدایی براش پیش اومد و به خاطر ضربه ای دوستش بهش زد دچار تنگی مجرا شد. حالا به جایی رسید که کامل تبدیل به یک مشکل بزرگ شده بود. مشکلی که نمیشه درباره ش حرف زد. این درد رو فقط کسایی میفهمن که درگیرش و البته اطرافیان شون، کسایی که با این آدم ها زندگی...
-
یک روز طولانی
شنبه 8 تیر 1398 21:56
امروز روز طولانی ای بود. صبح که از روستای پدری به سمت خانه حرکت کردیم. رفته بودیم سری به پدر و مادرم بزنیم. ظهر رسیدیم خانه در اوج گرما! بعدازظهر هم روضه جاری خانه مادرشوهر دعوت بودم. وسط روضه هم رفتم تا به قرار با دوستم برسم و همین حالا برگشتم. هنوز هم هوا گرم است و برای من که خیلی گرمایی ام عذاب آور! حالا هم در حالی...
-
تو که چشمات خیلی قشنگه!
پنجشنبه 6 تیر 1398 21:39
دیروز فهمیدم که چقدر وقتی هشت ساله بودم و با قلاب چشم خواهرم رو ناقص کردم از لحاظ روحی روانی ضربه خوردم. وقتی شنیدم پسر برادر علی با چوب چشم دختر خواهرشو زخمی کرده چنان حالی بهم دست داد انگار خودم دوباره این کارو کردم یا انگار برگشتم به بیست و دو سال پیش! یادمه اون موقع مادرم خیلی دعوام میکرد و تا سالها نمیشد به خواهر...
-
سفر بی سفر!
سهشنبه 4 تیر 1398 22:45
خواهرم میگه چشمتون کردن! اما من نمیدونم به چشم و نظر اعتقاد داشته باشم یا نه! اصلا اینکه ما دیگه مثل چند وقت پیش که از هر فرصتی برای سفر استفاده میکردیم اما الان نمیتونیم یه سفر دو روزه هم بریم میتونه ربطی به چشم و نظر داشته باشه یا نه! چیزی که میدونم اینه که تنها مشکل ما مشکل جسمانی علیه. مشکلی که قابل بیان نیست یعنی...
-
ورود بدون همراه ممنوع!
سهشنبه 4 تیر 1398 17:40
چقدر این روزا هوا گرم شده! رسما داریم بخار میشیم. تازه تو این هوا باید کلاسم برم! خیلی مسخره ست که هنرجوهای خانوم باید یه همراه داشته باشن! چرا واقعا؟ این قوانین از ذهن مریض کدوم آدم بیمار خارج میشه و میشه اصل آموزش؟! جلسه اول علی اومد. یعنی از حالا به بعدم میتونه بیاد به شرط اینکه تو این تایم بیکار باشه! به نظرم اصلا...
-
شهرزاد
سهشنبه 4 تیر 1398 01:48
قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت...! اینو فرهاد به بابک میگفت وقتی که نامزد بابک رو از دستش گرفتن و فرهاد میخواد بهش حالی کنه که چقدر حالشو میفهمه! من با هر بار دیدن سریال شهرزاد (البته فصل اولش) گریه ها کردم برای بشر و ناکامی هاش...
-
موسیقی
دوشنبه 3 تیر 1398 14:33
از دیشب که اومدم دیدم اینجا سوت و کوره تصمیم گرفتم دوباره برگردم. دوباره بنویسم. دوباره شروع بشم! آخرین پستم برمیگرده به آبان پارسال، وقتی که میرفتم مرکز ناباروری برای درمان البته در اوج افسردگی بودم اون روزا و اصلا تو حال و هوای زندگی زمان حالم نبودم. برگشته بودم به هفت سال پیش و دوست نداشتم قبول کنم که گذشته گذشته!...
-
این منم!
دوشنبه 3 تیر 1398 03:01
خدای بزرگ چقدر هوای اینجا دلگیره! این وقت شب خواب از سرم پریده و یهویی یاد اینجا افتادم. یاد روزایی که اینجا پناهم بود! تو این مدت اتفاق خاصی تو زندگیم نیفتاد! چرا افتاد اما توان نوشتن شو ندارم! یادآوری اون روزها اعتراف میکنم در کنار تلخ بودنش شیرینی ام داره. قصد دارم فراموش کنم اون اتفاق رو! ای کاش میتونستم بنویسم...
-
دنیای این روزای من!
سهشنبه 15 آبان 1397 11:21
اینکه من تو مرکز ناباروری چکار میکنم یه مسئله ست، و اینکه به اختیار خودم اومدم یا نه هم یه مسئله دیگه! این روزا حوصله خودمم ندارم چه برسه به اومدن به این جاها و دنبال بچه دار شدن! اما وقتی نمیتونم حریف هیچکس بشم مجبورم بیام تا غرغرهای دیگرونو تحمل نکنم. نمیدونم شاید اگر یه بچه بیاد تو زندگیم از فکر و خیال دربیام و...
-
سلامتی خوب است
پنجشنبه 19 مهر 1397 14:44
مامان و بابا مریض شدن. یه سرماخوردگی شدید. دیشب بالاخره بعد از دو روز تونستم برم ببینمشون. بابام حالش بدتر بود. تب شدید، بدن درد شدید و عفونت گلو. حاضرم نبود بره دکتر. از دیشب نگرانشون بودم، امروز زنگ زدم خونه مامان، مامانم گفت بابام رفته دکتر ولی خودش نرفته. خوشحال شدم بالاخره بابام کوتاه اومد. راستی خونریزی دندونم...
-
عقل بی عقل
چهارشنبه 18 مهر 1397 05:29
امروز بالاخره دندون پزشکی! دیشب تو بیمارستان یه ساعت خوابیدم صبح به علی زنگ زدم که به فکر جایگزین برای من باش چون میخوام یرم خونه یه کم بخوابم تا بعدازظهر بتونم برم دندون پزشکی. خواهرشوهر اومد جام. سه ساعتی صبح خوابیدم. بعدشم که ظهر رفتیم با علی پایین به مادر سر بزنیم. دوباره بعدازظهرم دو ساعت خوابیدم و راه افتادیم...
-
همراهی با دندون درد
سهشنبه 17 مهر 1397 05:16
همراه بیمار بودن یه طرف، دندون درد عجیب غریب داشتن از طرف دیگه خواب رو از چشمام ربوده! مادرشوهر برای بار چندم آنژیوگرافی کرد و خداروشکر بالون لازم نشد. اما باید یه شب میموند و برای همراهی شب چه کسی بهتر از اون که نه بچه داره و نه کار! البته خودم خواستم کسی مجبورم نکرد اما اگرم این کارو نمیکردن خیلی زشت میشد. خلاصه که...
-
سفرنامه!
یکشنبه 31 تیر 1397 01:50
پل معلق مشکین شهر معلق نبود فقط پل بود! و 12هزار تومن برای یه رفت و برگشت از پل پول زور حساب میشه! واسه همین ما هم به نشانه اعتراض بلیط شو نخریدیم. زیپ لاین همونه که از یه سیم آویزونت میکنن و تو مسافتی رو تو ارتفاع بالا میری تا به مقصد برسی! یه تجربه خیلی جدید بود برای من. اولش وقتی علی گفت بریم سوار شیم من مخالفت...
-
لعنت به این زندگی
چهارشنبه 20 تیر 1397 04:23
یکی دو ساعت پیش خبر دار شدم که خواهر جوون دوستم فوت کرده و الان داغونم. از دست زمین و زمان شاکی ام. دلم میخواد تموم بشه این دنیای لعنتی. اعصابم خیلی خورده. تازه عروسی کرده بود و چقدر ما بهش تبریک گفتیم. راستی اون همه خوشبخت بشید و به پای هم پیر شید چی شد! همش کشک بود. صدای اذان میاد و من نمیدونم الان دوستم در چه حاله....
-
مجردی
دوشنبه 18 تیر 1397 13:04
نشستم تو اتوبوس تا برم خونه مامانم! داریوش داره تو گوشم از دنیای این روزای من میگه! قبلترها که مجرد بودم بدون هدف سوار اتوبوس میشدم و هندزفری به گوش از مسیر لذت میبردم. چه قدر دوران مجردی دنیای قشنگیه، با همه بی فکریاش، بی دغدغه گی هاش، گاهی تنهایی هاش، گاهی اشتباهاتش، گاهی دل بستنای توخالی، دل تنگیای بعدش. واااای که...
-
دومین شب تنهایی
دوشنبه 18 تیر 1397 03:07
سعی کردم بخوابم اما نتونستم. علی نیست. با محمد رفتن تبریز و امشب دومین شبیه که تنهام! میدونم باید عادت کنن به خاطر همین لامپا رو خاموش کردم تا شاید خوابم ببره، نترسیدم ولی یه ساعتی تو جام غلت زدم! عادت کردم به دیر خوابیدن چه علی باشه چه نباشه! فردا میرم خونه مامانم. از تنهایی خسته شدم. امید دارم تا فردا شب علی اینا...
-
مستر دارسی
سهشنبه 12 تیر 1397 02:16
علی و داداشش تو راه برگشتن. نزدیکای صبح میرسن! ترجمه امروزم تموم نشده و اصلا حوصله شم ندارم. برای بار ده هزارم نشستم فیلم غرور و تعصب و دیدم! و احتمالا ده هزار بار دیگم خواهم دید! ارتباطی که من با این داستان برقرار کردم فکر کنم با مرگم قطع بشه. بهترین نمایش این داستان تو مینی سریالش بود که سال 1995 ساخته شده و من یک...
-
من و تنهایی
دوشنبه 11 تیر 1397 02:19
بازم علی داره با داداشش میره شهرستان! یه ماه پیش داداش علی با کمک مالی علی و خواهر شوهر کوچیک یه ماشین سنگین خریدن تا بلکه برادر بزرگتر علی یه کار درست درمونو شروع کنه! دوهفته پیش برای تحویل گرفتنش و باربندش علی همش نبود. همون موقع باهاش بحثم شد که اگر قرار باشه تابستون این بساط باشه منم با گروه کوهنوردی میرم گردش!...
-
ای کاش ای کاشی نبود...!
شنبه 9 تیر 1397 14:16
درد بی درمون بشر به نظر من دلتنگیشه! دلتنگی بدترین دردیه که درمون نداره یا لااقل درمونش بیشتر شبیه مسکن لحظه ایه و بعد از یه مدتی دوباره بر میگرده! دلم برای مصطفی تنگ شده. همین آهی که از سینه برمیاد میتونه دنیا رو بسوزونه اما فعلا دل منو داره آتش میزنه! وقتی دلتنگی حتی نمیدونی چی بگی. انگار هیچ واژه ای وجود نداره تا...
-
امروز
جمعه 8 تیر 1397 21:19
مامان با خواهر بزرگ از طرف مرکز بهداشت رفتن مشهد، بابا تنها موند دیروز میخواستم واسه شام دعوتش کنم که نشد چون پسر عموی علی برای باباش شام میداد. دیشب به بابا زنگیدم که امشب بیاد، یه کم من من کرد و گفت بهت خبر میدم. از اون طرف خواهر علی دیشب بهش پیام داده بود که فردا بیاید خانه باغ مون. صبح به بابا زنگیدم که چی شد گفت...
-
حذف شدیم
سهشنبه 5 تیر 1397 02:18
چقدر امشب خوب بودیم، چقدر مردونه بازی کردیم، چقدر لیاقت حذف نداشتیم اما...! قبل از جام جهانی نه تنها فکر نمیکردم انقدر خوب باشیم بلکه بیشتر تصورم روی باخت بد بود بخصوص از پرتقال و اسپانیا. تو خوابم نمیدیدم به برد ایران جلوی پرتقال امید داشته باشم اما اعتراف میکنم کیروش و تیمش غافل گیرم کردن و ما عاااالی بودیم. خیلی...
-
اعتراض برره ای
دوشنبه 4 تیر 1397 20:49
امروز با علی قهر بودم چون دیروز با باجناقش رفتن دهات پدری من و علی رغم اینکه من گفته بودم شب نمونن، موندن و این منو عصبانی کرد. بعدازظهرم که برگشت بدون اینکه ازش کمک بخوام شروع کردم به خونه تکونی کوچیک اتاق خواب! یاد برره ای ها افتادم که وقت اعتراض شیشه های خونه های خودشونو میشکستن، منم برای اعتراض خودمو از پا انداختم...
-
پیتزاپزون!
شنبه 2 تیر 1397 19:54
بعد از چند سال دوباره اومدم سراغ پیتزا پختن! پیتزا مخصوص و پیتزا گوشت و قارچ با خمیر تافتون! منتظرم علی بیاد. از ماه رمضون بدجور دلم میخواست پیتزا درست کنم ولی وسایلشو نداشتم. الانم نمیدونم با خمیر تافتون چطوری میشه. مزه مخصوصه خوب شده فقط خمیرش کلفت شده! امروز من اینطوری گذشت. مکزیکم که پنالتی گرفت از کره!!!
-
ایران- اسپانیا-پرتقال
جمعه 1 تیر 1397 01:21
دیشب انقدر جیغ زدم و حرص خوردم که احساس میکردم دارم سکته میکنم. نفسم به سختی بالا میومد و همه بدنم میلرزید. به اندازه همه عمرم به داور و کاستا و راموس و ویدیوچک فحش دادم! واقعا ما تو نیمه دوم عالی بودیم و وقتی گل زدیم من فقط جیغ میزدم ولی کمک داور و ویدیوچک همه شادی هامو حروم کردن. من به این تیم برای بازی با پرتقال...
-
2014...2018
چهارشنبه 30 خرداد 1397 21:59
حالا که چیزی به بازی ایران با اسپانیا نمونده باید بگم که چهار سال پیش تو جام جهانی 2014 موقع بازی ایران با نیجریه عروسی ما بود. یادش بخیر وقتی منو آوردن خونه خودم که طبقه پایینش خونه مادر شوهر بود همه داشتن فوتبال میدیدن! من که جام جهانی برام خط قرمزه اون سال انقدر برای عروسیم استرس داشتم که همه چیز از ذهنم پریده بود!...
-
شنا. زکام. بی اعصابی
چهارشنبه 30 خرداد 1397 02:05
زور داره بخاطر زکام نتونی بخوابی! شاید نشه بهش گفت زکام چون هر بار که از شنا میام این بساطمه احتمالا حساسیت به کلره. انقدر عطسه کردم و اب ریزش داشتم که اعصابم بهم ریخته. خدا رو شکر کلاسام تموم شد میخوام یه مدتی نرم این دماغ بدبختم یه نفسی بکشه. باخت مصر یا بهتر بگم برد روسیه هم بیشتر گند زد به اعصابم. خدا کنه فردا یا...
-
چهارسال گذشت!
یکشنبه 27 خرداد 1397 02:57
روزی که گذشت سالگرد ازدواج مون بود. چهار سال پیش در چنین روزی من و علی مراسم عروسی مونو گرفتیم. چهار سال خوب و کمی بد! بد بخاطر رفتن مصطفی! که اگر بود الان بیست و نه ساله بود و احتمالا متاهل شده بود. خدایا! وقتی به این چیزا فکر میکنم نفسم میگیره. زندگی نکرده مصطفی. عشقی که هیچ وقت تجربه ش نکرد. یه زندگی دو نفره ساده...
-
زندگی دوباره شروع شد!
پنجشنبه 24 خرداد 1397 21:31
ماه رمضون تموم شد و جام جهانی شروع شد. چه خبرایی از این بهتر! خیلی وقت بود منتظر این دو تا بودم. البته امیدی به تیم ملی مون ندارم اما همیشه هیجان جام جهانی بالاست! الانم که روسیه عربستانو زد. از فردا برنامه فشرده درس خوندن دارم. باید تو این بیست روز خودمو واسه آزمون استخدامی آماده کنم! کلاس شنامم باید تموم کنم و شاید...
-
ماه رمضان، ماه میهمانی خدا!
سهشنبه 22 خرداد 1397 02:17
ماه رمضون تموم شو لطفا! خسته شدم. نه ساعت خوابم معلومه نه بیداری. نه زمان خوردنم معلومه نه مقدارش! سحری که میپیچونم و اکثرا به کمترین چیزها قانع میشم چون حوصله ندارم برای یه نفر آشپزی کنم، ساعتشم که متغیره، از دو تا چهار! آزمون استخدامی شرکت کردم اما نمیتونم درس بخونم، تو طول روز همش صغعف دارم، فقط میخوابم یا دارم...
-
شب قدر
جمعه 18 خرداد 1397 00:07
امسال شبای قدر برای من فرقی با بقیه شبا نداشت. هیچ حسی نسبت بهش نداشتم و اصلا حوصله دعا خوندن نبود! مدتهاست که نمیدونم با خودم چندچندم! دلم میخواد بفهمم کجای کارم، دارم کدوم وری میرم، الان درستم یا اون موقع که تا سحر جوشن و نماز و دعا داشتم؟! حاضرم شده لحظه آخر عمرم بفهمم خدا هست حتی اگر منو به خاطر زندگیم ببره جهنم....