بالاخره پاگشا تموم شد و من خسته و داغون ساعت دو ونیم ، سه خوابیدم... اما انگار تا ده و نیم خوابیدن کفایت نمیکرد چون دوباره ساعت دو خوابیدم...
هنوزم کسلم...امروز تقریبا هیچ کاری نکردم...فقط بودم
دیشب وسطای مهمونی منصوره زنگ میزد من یکی دوبار جواب ندادم اما دست بردار نبود...برداشتم میگم چیه ول کن نیستی!!!...اون عصبانی تر از من میپرسته چرا جواب نمیدی...میگم وسط مهمونیم ...میگه صفحه ای چند ترجمه میکنی...میگم چهار، چهار و نیم...میگه زن دوست داداشم یه کار سه صفحه ای داره تا شنبه میخواد... میگم اشکال نداره بگو برام میل کنه...میگه شمارتو بهش میدم...خلاصه که من ایمیلمو براش فرستادم و آخرای مهمونی دختره خودش زنگید...گفت تو تلگرام براتون عکسشو میفرستم...بالاخره با هر مکافاتی بود تو تلگرام عکساشو فرستاده میبینم سه صفحه دو ستونه ست یعنی یه متن پر و پیمون...پرسیدم با هزینه ش مشکلی ندارید...پرسید چقدر میشه هزینه ش؟...منم توضیح دادم که حدودا سی تومن درمیاد این شش صفحه ... گفت نمیشه کمتر بگیرید...برام عجیب بود...گفتم ببینید این یه کار شش صفحه ایه...هر صفحه فارسیش بیشتر از یه صفحه فارسی میشه تازه این یه کار فورس ماژوریه میتونستم بیشتر بهتون بگم اما نخواستم رو حرف اولم حرف بیارم...گفت باشه صبح بهتون خبر میدم...برای خیییییلی جالب بود...واقعا مردم فکر میکنن ما میشینیم اجی مجی میکنیم کار ترجمه میشه...من باید یه روز کامل وقت بزارم این کارو تروتمیز و به موقع تحویل بدم یعنی کار من سی تومن نمی ارزه؟!!!...
مرد است دیگر...
گاهی دلش میخواهد برود در غار تنهایی خودش!!!
زن است دیگر...
گاهی دلش میخواهد بزند این غار تنهایی را درب و داغون کند!!!
چه معنی داره مرد دقیقا تو روزی که زن داره داداششو پاگشا میکنه بره تو غار تنهاییش؟!!!!
من با اون قسمت از زندگی کنار اومدم که به قول خیلیا انتخاب اینکه تو چه خانواده ای به دنیا بیایم در اختیار ما نیست...
من میگم خدا خودش گفته میخوام خلیفه ای رو زمین قرار بدم گفته میخوام! نگفته از این موجود پرسیدم میخوای خلیفه باشی یا نه...خودش خواسته خودشم خلق کرده و حالا با اون ...همین الان یه چیزی به ذهنم رسید!
خدا آدم و حوا رو آفرید و کلی بهشون رسید فقط گفت به اون درخت نزدیک نشید شیطون اومد گولشون زد!!!و آدم و حوا از اون درخت خوردند خدا هم آدمو بخشید اما اونو فرستاد زمین و گفت برید تا وقت معلومی زندگی کنید اونجا...یعنی این دنیا یه جورایی تقاص اشتباه پدر و مادر ما محسوب میشه پس نباید جای خوبی باشه اینجا...خدا گفته من تو زندگی این دنیاتون دخالتی نمیکنم...پس من بخاطر اینکه دارم تو دنیایی زندگی میکنم که آدم و حوا بخاطر اشتباهشون فرستاده شدن اینجا باید از اونا شاکی باشم نه از خدا...شاکی از اینکه ادامه نسل اونا ماییم و ما باید بخاطر انسان آفریده شدن و اختیار داشتن تو این دنیا بریم اون دنیا جواب کارامونو پس بدیم...فرستاده شدیم به جایی که همه آدما سر دین و سیاست و قدرت و خودخواهی باهم درحال جنگن...دنیای بلبشویی که این درهمی شم به خاطر خود آدماست...من نمیخوام تقصیر و گردن خدا بندازم...اما به خودم حق میدم تو این دنیا گیج شم و به دینم شک کنم و درمورد خیلی چیزا سوال برام پیش بیاد...و نمیتونم به خدا حق بدم منو بخاطر شک کردنم و گیج شدنم اون دنیا سوال پیچم کنه!!!
ظهر روز چهارشنبه ست و من حوصله هیچ کاری ندارم...باید خونه رو واسه شام فردا شب تمیز کنم...همه جای خونه التماس دعا دارن از من...اما من حوصله کار کردن ندارم
یه روزایی هر کاری کنی حس هیچی نیست...فقط دلت میخواد واسه خودت باشی...یه روزایی مثل امروز دلم میخواد یه جای مستقل تو جای دور داشتم ...چشمامو میبستم میرفتم اونجا...هیشکیم نمیگفت خرت به چند ... واسه خودم زندگی میکردم تا این دوران کسالت بگذره و دوباره دلم زندگی اجتماعی بخواد!!!
بریم ببینیم بقیه روزو چه میکنیم...
امروز برداشتن مارو بردن جاری رو ترخیص کنیم!!!آخه کی دیده جاری بره واسه ترخیص جاری بدو بدو کنه!!!...جاری فقط باید نخواهد سر به تن جاری اش باشد!!!
ولی جدا فکر نمیکردم از من بخوان البته باید یه خانومی میبود انگار باید اون خانوم من میبودم...خلاصه که رفتیم و الان آمدیم
الان صدای دختر نق نقوی خواهر علی میاد...چقدر بدم میاد ازاین بچه های لووووووس (به گوشش نرسه صلوات!!!)
بگذریم...زندگی ادامه داره...(چقدم واس ما دعا کردن
)