لحظه های زندگی من

لحظه های زندگی من

به دنیای من خوش اومدید...
لحظه های زندگی من

لحظه های زندگی من

به دنیای من خوش اومدید...

استقلال در ترجمه

کم کم باید تو ترجمه مستقل شم! البته به نظر خودم مدتها پیش باید به این فکر میفتادم اما تنبلی مشکل کوچیکی نیست!!!

چند وقته انگیزه ام برای ترجمه کم شده فکر کنم بیشتر به خاطر اینه که دارم با واسطه و قیمت پایین کار میکنم. تصمیم گرفتم مستقل شم و برای این کار یه خط جدید خریدم و یه کانال درست کردم. حتی رفتم تو دیوار تبلیغ کانالمو گذاشتم. اصلا نمیدونم این کارا جواب میده یا نه ولی همین که قدمی برای پیشرفت بر داشتم میتونم به خودم افتخار کنم حتی اگر تغییری ایجاد نشه!

به خودم و ترجمه م اعتماد دارم و باید بگم ترجمه خودمو تا حد زیادی قبول هم دارم اگه این چند وقت با بی میلی ترجمه میکنم به نظرم تنها دلیلش همینه که حس میکنم دارم با قیمت کمی کار کنم. فکر کنم ارزش کار مترجم ببشتر از این حرفاست...

عروسی یا تخلیه روانی!!!

دوشنبه ای که گذشت عروسی دوستم بود. بعد از بیشتر از پنج سال بالاخره میخواستن برن سرخونه و زندگی شون! با چند از بچه های دانشگاه تو این عروسی دعوت بودیم. بیشتر از خود عروسی مشتاق دیدن همدیگه بودیم چون یه سالی میشد که هرکسی مشغول زندگی خودش بود! شاید برای همین همه کسایی که دعوت شدن اومدن!

به علی گفته بودم نمیخوام خانواده ت بدونن امشب من کجام. اما علی نتونست جلوی خودشو بگیره و من واقعا از این کارش متحیر شده بودم!!!!


رفتم و خیلی هم بهم خوش گذشت. دیدن بچه ها واقعا خوشحالم کرده بود و بعد از فوت مصطفی بهترین تنوع بود که جدا از خانواده خودم و شوهرم و همه مسائل مربوط به اونا با دوستام خوش باشم و اونجور که دلم میخواد باشم! اما الان که به خود اون روزم فکر میکنم بیشتر از اونی که میخواستم خودم بودم. یعنی اصلا خودم نبودم! 

من خیلی اهل رقصیدن نیستم یعنی از رقصیدن تو جمع اصلا خوشم نمیاد. یکی از مشکلاتی که تو عروسی خواهر و برادرام با مامانم داشتم همین بود واقعا از این کار بدم میومد و مامانم زورم میکرد که این کار رو بکنم. اما اون شب یکی دیگه شده بودم. وقتی عروس و دوماد اومدن و دوماد رفت با دوستام ریختیم اون وسط. اصلا بقیه رو نمیدیدم فقط دلم میخواست برقصم. انگار نیاز داشتم خودمو تخلیه کنم. نیاز داشتم دور از چشم نزدیکانم جیغ و داد کنم و خجالت نکشم یا نگران برداشت ها و عکس العملاشون نباشم.  از خودم و کارایی که اون شب کردم خنده ام میگیره. اما وقتی از اون عروسی دراومدم متوجه یه چیزی شدم ... 

خیلی خندیدیم خیلی جیغ و داد کردیم، خیلی رقصیدیم کلا خیلی بهمون خوش گذشت اما من واقعا خوشحال نبودم. از اینکه دوستم رو تو لباس عروس میدیدم باهمه قلبم شاد بودم اما تمام مدتی که عروس و دوماد میرقصیدن من فقط به این فکر میکردم که الان مصطفی میتونست دست عروسش رو بگیره و برقصه. از این فکر نزدیک بود وسط عروسی گریه ام بگیره. نمیخواستم جو خودم و دیگرون رو خراب کنم برای همین خودم رو انداختم وسط عروسی و کندم از همه فکرای غمگین اما الان که فکر میکنم میبینم همه اون رقصا و جیغ و داد و خندیدنا یه جور تخلیه روانی بود. انگار لازم داشتم خودمو خالی کنم. اما قلبا خوشحال نبودم....

سفر

سفر حال آدم رو خوب میکنه!

وقتی احساس میکنی هیچی تو این زندگی شادت نمیکنه و فقط روزهاتو میگذرونی تا تموم شی، سفر کن!

دقیقا همون موقع وقت سفره تا از این رخوت و افسردگی نجات پیدا کنی!

این حرف عین تجربه منه. تجربه من بعد از فوت مصطفی... که تقریبا از زندگی هیچی نمیخواستم و هیچ انگیزه ای واسه ادامه نداشتم. مخصوصا وقتی تو روزهای آخر سال خبر فوت علی معلم و افشین یداللهی رو شنیدم بیشتر از این زندگی بیزار شدم. فکر میکردم شدیم موش آزمایشگاهی خدا، مارو انداخته تو این دنیای بی سروته و ازمون انتظار داره دست از پا خطا نکنیم که هیچ خیلی هم شکرگذار و مثبت باشیم! نمیتونستم درک کنم چرا باید اینقدر مرگ ناگهانی باشه و یه دفه وسط تمام برنامه هات یکی بیاد برداره ببرتت یه جایی که اصلا نمیدونی کجاست! میتونم بگم بدترین روزهای زندگیم بودن روزهای قبل از سفر و بعد از فوت مصطفی!

اما سفر همه چیز رو عوض کرد. نمیدونم چطوری واقعا نمیتونم توضیح بدم. حتی جوابی واسه افکار غم انگیز قبل از سفرم درباره زندگی و آینده و خدا و مرگ پیدا نکردم... 

واقعیت اینه که تا وسطهای سفر هم وقتی به خودم برمیگشتم هنوز همون آدم غمگین و افسرده بودم اما به مرور زمان احساس کردم یه چیزی تو وجودم عوض شد... انگار یکی یه سطل رنگ برداشت و سیاهی های دلم رو با رنگ سفید عوض کرد... الانم نمیفهمم مرگ چیه و چرا انقدر مرموزه....اصلا الانم دلم نمیخواد بمیرم شاید حتی از مرگ خوشم هم نیاد ولی میخوام تا هستم زندگی کنم. میخوام نفس بکشم ... میخوام بخندم.... میخوام بچه دار شم... میخوام پیر شم... حتی میخوام برای همیشه داغ جوون از دست دادمون رو تو دلم داشته باشم و بشینم هراز چندگاهی به حال خودمون که دیگه نداریمش گریه کنم... ولی نمیخوام یه آدم افسرده و غمگین و پر از افکار منفی باشم نمیخوام از مرگ شکست بخورم... نمیخوام فکر کنم این زندگی تهی نداره حتی اگر واقعا نداشته باشه... اصلا نمیخوام واقع نگر باشم

سفر این احساس ها رو در من زنده کرد و حالا من برگشتم به جمع کسایی که عزیز از دست دادن و باید بقیه عمرم رو کنار اینها زندگی کنم ... سخته شاهد غم و غصه آدمهای اطرافت باشی خیلی سخته چون هیچ کاری از دستت برنمیاد و این بده... ولی من میخوام همینطوری ادامه بدم... میخوام فاز مثبت خانواده شوهرم باشم، میخوام همدردشون باشم.... حتی گاهی بشینم کنارشون سرخاک مصطفی و گریه کنم ولی نگاهم به زندگی مثبت باشه

سفر آدم رو کن فیکن میکنه... اینو کسی میگه که داره روزهای سختی رو پشت سر میذاره و سفر خیلی حالش رو خوب کرده!

دنیای لعنتی

چرا این سال لعنتی تموم. نمیشه ؟!!!

حالم داره بهم میخوره از این زندگی! 

بعد از رفتن مصطفی همه گفتن چه سال بدیه سال نود و پنج. ولی من نمی تونستم این موضوع رو به سال و ماه ربط بدم اما انگار واقعا امسال سال گندیه!

علی معلم، افشین یداللهی!!!تقریبا هر روز داریم خبر مرگ یه نفرو می شنویم، نفر بعدی کیه؟!

حالم بدجوری گرفته! حس میکنم شدیم موش آزمایشگاهی خدا! 

 

... !

بعد از قرن ها اومدم! اما مثل قبلنا شاد نیستم...

داشتم پستای قبلی رو میخوندم، یه حس زندگی توشون هست که الان خیلی درکش نمیکنم!

فوت برادرشوهر کوچیکه همه چی رو عوض کرد!

غیرمنتظره و وحشتناک...

سخت ترین روزای زندگیم رو تجربه کردم!

ایست قلبی تو بیست و هفت سالگی!!! 

هنوز بعد از گذشت چهار ماه نفسم میگیره وقتی بهش فکر میکنم. 

چقدر قدر ندونستم، قدر بودن مصطفی رو. قدر روزای قشنگی که داشتیم.  چقدر همه چیز عوض شد با رفتنش! حتی دیگه خندیدنمون از ته دل نیست! 

اینو فقط کسایی میفهمن که عزیز از دست داده باشن اونم یه پسر جوون، قد بلند، خوش استیل، مهربون، تحصیل کرده و ...

چقدر از خدا خواستم این روزا فقط کابوس باشه، چقدر التماس کردم منو از این خواب لعنتی بیدار کنه، چقدر خدا نشنید و نخواست بشنوه!!!

تلخه این روزهای آخر سال وقتی تصور میکنی تحویل سال امسال پیشمون نیست...