همیشه گفتم سفر خوبه ولی الان میگم سفر خوب خوبه! یعنی سفری که همسفرات خوب باشن، مقصد دوست داشتنی باشه و خودت تازه از سفر نیومده باشی!!!
سفر اجباری خیلی هم بده، انقدر بده که همش دنبال راه دررویی! مثلا دارم فکر میکنم بپیچونم با دختر خواهرشوی برم با گروه کوهنوردی لرستان!!! ولی از اونجایی که علی میدونه دارم نیرنگ میکنم نه میاره!
از اون طرف میگم نرم بمونم خونه به گل و گیاهامون برسم و ماهی ها رو غذا بدم! ولی از شب تنها موندن میترسم.
خلاصه که موندم چه کنم که این سفر زوری رو نرم!
داشتم فکر میکردم از اینجا تا خدا با قبلنا فرق کردم!!!
و فکر میکنم مشکل از اونجایی شروع شد که ازدواج کردم!
یا شاید چون خانواده همسر دارم یا شاید چون جاری دارم... دلیلش هر چی که هست من دیگه اون آدم قدیم نیستم!
قبلا یه آدم رک، یه رو، صاف و ساده بودم ولی الان به لطف حرکت خجسته ازدواج تبدیل به یه آدم دو رو، با شیله پیله، خیلی بد شدم. بدتر اینکه نمیتونم تو مسیر درست قرار بگیرم!!!
البته من به تناسخ اعتقادی ندارم ولی اگر واقعا حقیقت داشته باشه دلم میخواد تو زندگی بعدیم یه سلبریتی باشم!
این به این معنی نیست که از زندگی الانم ناراضی ام یا میخواستم سلبریتی باشم نشدم، بیشتر به این معناست که میخوام اون طور زندگی رو هم تجربه کنم!
مثلا دلم میخواد امام علی بودن رو هم تجربه کنم، بیشتر به این خاطر که الان خیلی خیلی خیلی سردرگمم و حس میکنم یکی از کسایی که میدونست به کجا آمده است، آمدنش بهر چه بود، امام علیه!
کلا تناسخ یه مسئله خیلی پیچیده و باورنکردنیه و این موضوع تا وقتی تو کتاب الف نوشته پائولو کوئیلو نخوندم که ایاتی تو قرآن هست که ممکنه به تناسخ ربط داشته باشه اصلا برام در مقام اهمیت قرار نداشت، ایاتی با این مضمون که ما شما را زنده میکنیم، میمیرانیم، دوباره زنده میکنیم و ...!
کلا شعر گفتن بلد نیستم یعنی بلد نیستم ادامه بدم همیشه تو بیت اول میمونم، مثل این بیت:
چاره ای نیست جز اینکه نفسی تازه کنیم
هر چه داریم و نداریم هم اندازه کنیم
...
وقتی نشستی کنار زائو و سعی میکنی یه جوری وقتتو بگذرونی تا اذان بشه، به گوشی پناه میاری!
وقتی کار به جایی میرسه که گوشی هم دردتو دوا نمیکنه میای اینجا تا از ته ذهن ضعیفت چیزی بیرون بکشی که ارزش نوشتن داشته باشه!
حسی که به عنوان خواهر سومی برای زایمان خواهر چهارمی دارم یه چیزی بین مهم نیست و نوبت منم میرسه ست! دوست دارم مادر شدن رو تجربه کنم اما تا قبل از اینکه همراه زائو میشم! وقتی اینجام و حال زنایی رو که زایمان کردن رو میبینم با خودم میگم چه کاریه دارم زندگی مو میکنم بچه میخوام چه کار!
بگذریم...
پنج روز دیگه سالگرد ازدواجمونه. سه سال از روز عروسی مون میگذره و همه چیز این سه سال خوب بود بجز از دست دادن مصطفی.
یاد زایمان خواهر دومی افتادم که همون شب زایمان مصطفی خونه ما بود و داشت منو مسخره میکرد که تو چه خواهری هستی، تو الان باید بیمارستان باشی و من چقدر استرس داشتم و این حرفاش بیشتر حرصمو درمیاورد!وقتی همراه اون خواهر بودم مصطفی هم بود و اون موقع حتی لحظه ای از فکرم نمیگذشت که مصطفی قراره به همین زودی نباشه.
حالا و برای زایمان خواهر اخری من بازم همراهم ولی مصطفی نیست. دنیامون با رفتن مصطفی عوض شد...
سه روز پیش تولدش بود. پارسال تو تلگرام تولدش رو تبریک گفتم و امسال عکس همون صفحه تلگرام رو گذاشتم اینستاگرامم! چه دنیای غریبیه.